
تعداد زیادی از مسافرین سرهای خود را به پنجره نزدیک کرده اند تا شهر را در شب از آسمان ببینند، بعضی ها هم که وسط هستند بر شانه های بغل دستی خود تکیه زده اند تا بهتر از پنجره هواپیما بیرون را نظاره کنند!
بالاخره هواپیما فرود می آید.
پس از انجام امور مربوط به گذرنامه و ویزا و اسکن چشمی به قسمت سالن انتظار می رویم. لیدر در انتظار ماست. همه مسافران تور جمع می شوند و سوار مینی بوسی می شویم. تغییر چهره ها پس از رسیدن به این طرف آب دیدنی ست مخصوصا خانم ها.
عده ای بیش از حد ذوق زده شده اند و شروع می کنند به خواندن و دست زدن. بعضی دیگر هم به لبخندی بسنده می کنند.
به هتل محل اقامتمان می رسیم. لیدر توضیحاتی را در مورد برنامه ی سه روز آینده می دهد. هر روز برنامه ساحل و دیدار از مراکز خرید از طرف هتل انجام می گیرد. برای رفتن به تورهای داخل شهر، صحرا، رستوران یخی، کشتی و جاهای دیگر باید جداگانه ثبت نام صورت گیرد.
گذرنامه را به مسئول پذیرش تحویل می دهم و پس ازدریافت کلید به اتاقم که در طبقه اول است می روم. خود را آماده ی خواب می کنم که صدای بلند دیسکو بدجوری آزارم می دهد. هتل دو دیسکو جداگانه یکی برای هندی ها و دیگری برای آفریقایی ها دارد و ورود برای عموم آزاد است.
چون خسته ام به سرعت خوابم می برد.
ساعت 9 صبح پس از صرف صبحانه ای مفصل، با مینی بوس به فروشگاه Day to Day می رویم. راننده اعلام می کند ساعت 1 بعد از ظهر به دنبالمان می آید. نگاهی گذرا به فروشگاه که دو طبقه است می کنم ولی خریدی انجام نمی دهم. نیامده ام اینجا برای بارکشی. از فروشگاه خارج می شوم و در خیابان ها گشتی می زنم. خیابانهای چند بانده، حرکت با نظم و انضباط ماشین ها و ساختمان های بلند و زیبا دیدنی است.
ساعت یک به هتل بر می گردیم. ناهار آماده است. پس از صرف ناهار و استراحت، ساعت سه و نیم یک مینی بوس می آید تا ما را به تور داخل شهر که قبلا ثبت نام کرده ایم، ببرد.
خانم کتایون راهنمای مان است و توضیحات لازم را در مورد تاریخچه امارات و اماکن دیدنی شهر برایمان می دهد.
مردم امارت حدود چهل سال پیش کَپَرنشین بودند و امارات به عنوان یک کشور در جهان شناخته نمی شد. در سال 1971، شیخ زائد به سران هفت شیخ نشین پیشنهاد می دهد که باهم متحد شوند. آنها قبول می کنند و کشور امارات متحده ی عربی تشکیل می شود.
ابوظبی پایتخت می شود و دبی مرکزتجاری و سیاحتی. با اینکه این هفت شهر در ظاهر با هم متحد هستند اما قوانین هر شهر با شهر دیگر متفاوت است. مثلا در دبی بار و دیسکو وجود دارد و درهتل های5 ستاره مشروب سرو می شود اما در هیچ فروشگاه معمولی مشروب به فروش نمی رسد. یا در شهر شارجه کشیدن سیگار و قلیان به کلی قدغن است. اگر داخل ماشین کسی مشروب پلمپ شده پیدا کنند از سه ماه تا سه سال زندان به همراه شلاق و جریمه نقدی دارد.
جمعیت کل امارات به یک میلیون هم نمی رسد. اما بیشتر جمعیت کشور را مهاجران تشکیل می دهند که حدود هفت میلیون نفر مهاجر دارد و بیشتر از کشورهای هند، پاکستان، فیلپین، بنگلادش و برخی دیگر از کشورها هستند.
جمعیت دبی نزدیک به دو میلیون نفر است. خود شهر دبی توسط رودخانه خور به دو بخش قدیم و جدید تقسیم می شود.
از نزدیک برج العرب که اولین هتل هفت ستاره جهان است عبور می کنیم که ارتفاع آن 321 متراست که از برج ایفل هم بلند است. ستون های آن همگی از آب طلا هستند. نور اتاق ها طوری تنظیم شده که با تغییر ساعات روز تغییر رنگ می دهند. این برج زمانی سنبل این شهر محسوب می شود و عکس آن بر روی بیشتر ماشین های دبی بود. اما از زمانی که صاحب آن اعلام کرد که با ساخت این هتل (که شبیه صلیب است) صلیب مسیحیت را در قلب اسلام زده است دیگر تصویر آن از روی ماشین ها پاک شد.
به بازاری می رویم که ظاهرا متعلق به ایرانیان است اما اجناس غیر ایرانی درآن به فروش می رسد. دختران فیلپینی که قدهای خیلی کوتاه هم دارند در آنجا کار می کنند. زبان فارسی را می فهمند و جالب اینکه نرخ را به تومان هم می گویند.
از مجمع الجزایر نخل عبور می کنیم که جزیره ای کاملا مصنوعی و به شکل نخل است. ویلاهایی بر روی شاخه های این جزیره نخلی ساخته شدهاست. برای رسیدن به این جزیره باید ازتونلی عبور کرد که هفت متر زیر آب ساخته شده است.
مرکز مدینه الجمیرا و برج الخلیفه جاهای دیدنی دیگری بودند که از آنها بازدید کردیم.
در انتهای برنامه به رستوران زیتون می رویم. اجرای زنده موسیقی است با خوانندگی یک زن جوان. آهنگ ریتمیک است. بعضی ها کنترل خود را از دست می دهند و می روند به وسط میدان شروع می کنند به رقصیدن. گروهی دیگر هم دست می زنند و من هم دست می گذارم زیر چانه و تماشا می کنم اما از شام غافل نمی شوم.
چهره شهر کاملا بهاری است. فضای سبز و گل های متنوع جلوه ی دیگری به شهر داده است.




شیخ محمد حاکم دبی است. در محوطه بیرونی کاخ وی، حدود صد طاووس وجود دارد که رئیس جمهور هند به وی هدیه داده است. طاووس ها حکم سگ نگهبان را دارند. آنها زمانی که غریبه ای به حریم آنها وارد می شود صدایی شبیه گربه دارند. البته این طاووس ها اینجا حالت سمبلیک دارند چرا که مرتبط با غریبه ها در ارتباط اند. جالب اینکه طاووس های نر رنگارنگ و بزرگ و زیبا هستند. اما طاووس های ماده سیاه و کوچک هستند.


مرکز مدینه الجمیرا: بازاری به سبک قدیمی با سقف چوبی است. ابن بطوطه جهانگردی بوده که از هفت کشور دیدن کرده که نمادی از این هفت کشور را در این مرکز می توان دید که ایران هم جزء آنهاست. دورتادور آن را کانالی 2300 متری از آب گرفته است که قایق به راحتی در آن حرکت می کند. بخاطر آب و معماری آن به «ونیز» معروف است و چون در ساخت آن از بادگیرها استفاده شده است به «شعر بادگیرها» نیز معروف است.





کشتی

بخش چین

بخش هند

بخش اندلس

دروازه ای زیبا در شهر

برج خلیفه: بلندترین برج جهان با ارتفاع 828 متر و 162 طبقه است. رکوردهای بسیاری دارد. بزرگترین کتابخانه ی دنیا، بزرگترین مسجد، بزرگترین استخر، بزرگترین رستوران، بلندترین واحد مسکونی، بزرگترین لابی بازدنیا، بزرگترین دیسکو، بزرگترین آتش بازی سال نوی در این برج است.
برنامه رقص آب بعد از شش غروب هر شب هر نیم ساعت یک بار در این مکان انجام می گیرد که ساعت نه شب ما یکی از این رقص آب ها را دیدم که بسیار دیدنی بود
این اکواریم در مدینه الجمیرا است. 33 هزار گونه ماهی در آن وجود دارد. علاقمندان می توانند به یک ورودی که درست در وسط این آکواریم هست بروند و انواع ماهی ها را از آنجا تماشا کنند.






عکس: مربوط به سال 77
روز اول آموزشی که اندیشمک بودیم، هیچ وقت خاطرم نمی رود. در یک شهر غریب، دور از خانه و خانواده. در یک منطقه کاملا نظامی و میان هفتصد نفر از شهرهای مختلف!پس از رسیدن به پادگان، بعد از کلی تنبیه، اخطار و اعلام برنامه ی روزهای بعد، دیگر ساعت ده شب که وقت خاموشی بود، رفتیم که بخوابیم. بلافاصله بعد از زدن چراغ خاموشی، صدای سگ و گربه و گوسفند و گاو و هر حیوانی که انسان بتواند صدایش را در بیاورد از برخی سربازها در آمد. پس از این صداها بود که مسئولان، همه سربازان را در آن هوای سرد و بارانی بیرون ریختند و ما را خسته و کوفته از میان گل و لای به محوطه ی باز بیرون پادگان بردند. و تا چهار ساعت به بدترین شکل ممکن تنبیه مان کردند و این شعار را آویزه ی گوشمان کردند: «تشویق برای یک نفر تنبیه برای همه». ساعت دو شب رفتیم برای خواب و چهار و نیم صبح وقت بیداری بود و این وضعیت تا 57 روز بدون هیچ مرخصی ایی ادامه داشت! و چنان کاری با ما کردند که فکر نکنم اسیران شام غریبان هم آن را دیده باشند.
اما آنها نمی دانستند با این کارها چه سربازان مخلص خدمتگزاری تحویل جامعه می دهند!
همیشه و همه جا تابع قانونی هستم که برای نظم جامعه به کار می رود وخود را ملزم به رعایت آن می دانم و کاری ندارم که این قانون از جانب چه کسی صادر شده باشد. قانون قانون هست و باید که رعایت شود.
اما زمانی در زندگی می رسد که این قوانین اصلا ارزش عمل کردن را ندارد. دوران سربازی یکی از این زمانهاست. اصلا به گمانم، کسانی که در دوران سربازی همیشه نظم دارند و منظم هستند، آدم ساده لوح و احمقی بیش نیستند. و ما هم نمی خواستیم جزء این دسته ها از آدم ها باشیم!
خاطرم هست یکبار مسابقه ای گذاشته بودند در خصوص بسیج و گفتند هر کس مقاله ی خوبی بنویسد جایزه ای به او می دهند. من هم رفتم به خانه و به خواهرم سپردم که مقاله ای برایم بنویسد. او هم نامردی نکرده بود و بی خبر از من، از داخل مجله ای، مقاله ی پیدا کرده بود و برایم بازنویسی کرده بود و من هم بی خبر از همه جا، آن را بردم تحویل دادم و نفر اول شدم و یک پتو و مقداری پول نقد جایزه گرفتم.
بار دیگر در ایام رمضان کلاس عقیدتی گذاشته بودند که به مدت سی روز بود و من کلا سه چهار جلسه بیشتر نرفته بودم. فقط می دانستم یکی از دوستان مرتب سر کلاس حاضر می شود. در آخر که قرار بود امتحان بگیرند سوال ها را آوردند به ما که آنها را تایپ کنیم و از ما قول گرفتند سوال هار ا جایی درز ندهیم و ما هم قول دادیم از آن قول ها.!! سوال ها را تایپ کردم و جواب ها را از آن دوستم که همیشه در کلاس حاضر بودٰ گرفتم.
در آزمون من نفر اول شدم و دوستم سوم!! باز هم جایزه ی ازرنده ی نصیبم شد و کسی هم اصل ماجرا را نفهمید.
جعل امضای مسئولان، کار عادی سربازان بود، هر سربازی تبحر داشت در جعل امضای مسئولش برای خروج از پادگان و من هم امضای هر سه مسئولمان را بهتر از امضای خودم بلد بودم و چه سوء استفاده ها که از آنها نکردم. اما یک بار لو رفتم و چند روز ممنوع الخروج شدم و سه روز هم اضافه خدمت خوردم. اضافه خدمت را بماند که بعد از پرونده ام در آوردم. روز ممنوع الخروج هم به همراه عده ای دیگر از دوستان افتادیم به جان پادگان، قیچی کوچکی که من همیشه در جیب داشتم چندین پلاکارد را پاره کردیم. چند تابلو رو شکستیم و ... اما کسی نفهمید کار چه کسانی بود.
آخر خدمت هم در موقع تصفیه، چند چراغ علاءالدین و چندین پتو و... از وسایلم کم آورده بودم بماند چطور آنها را از انبار پادگان کش رفتم.
اینها گوشه از اعترافاتم بود و چه کارها که من و دیگر سربازان نکردیم به تعداد روزهای خدمت و شاید هم بیشتر!
گاهی اوقات هم باید بی خیال تمام قوانین دست و پاگیر شد...

