چند روز پیش برای یک کار یک روزه به کرج رفته بودم و مجبور بودم که شب به خانه بازگردم
به ترمینال رفتم و پس از تهیه بلیط سوار اتوبوس شدم.
ساعت حرکت 9.30 بود اما اتوبوس با نیم ساعت تاخیر ساعت 10 حرکت کرد. در کنارم دانشجویی نشسته بود که در همین مدت کوتاه انتظار برای حرکت با چند نفر تماس گرفت و جالب اینکه همه ی مخاطبانش را "آقاجان" خطاب می کرد.
دانشجوی الکترونیک بود. گویی سفر قندهار می رفت که خداحافظی جانانه ای با اقوامش می کرد در حالی که کل مسیر دو ساعت بیشتر نبود.
کمی با وی هم صبحت شدم و بعد چشمان خمارم از فرط خستگی به خواب رفت.
شاید یک ساعتی نگذشته بودکه متوجه شدم اتوبوس حرکت منظمی ندارد و سرعتش مرتب کم و زیاد می شود چشم که باز کردم دیدم اطراف فرودگاه امام هستیم و راننده مسیر اصلی را گم کرده است!
اما اقدامات این راننده برای یافتن مسیر از عجایب بود. در وسط اتوبان بودیم که دور زد تا به آن سمت اتوبان برسد که مسیر بود خاکی در حدود 20 متر. و از شانس او این وسط گاردریلی در میان نبود که مزاحم کارش شود
گویی که الواری را بار الاغ کرده و می خواهد به آن سوی اتوبان ببرد، جان مسافران که اهمیتی نداشت!
بالاخره در میان حرکت تند ماشین های عبوری توانست خود را به آن سمت برساند
اما باز مسیر اشتباه بود
دوباره یک جاده خاکی متروکه ای را انتخاب کرد که از کنار یک پل هوایی می گذاشت. برای یک شخص عادی هم کاملا مشهود بود که ادامه مسیر حتما گارد ریل است، اما گویی راننده سر دنده لج افتاده بود.
این راننده یک دنده زمانی که به آنجا رسید تازه متوجه گارد ریل و اشتباهش شد! و باز با مصیبت فراوان توانست دوری بزند و باز گردد.
اما وقتی به اتوبان رسید باز مسیر اصلی را حرکت نکرد و این بار درست در جهت مخالف شروع به حرکت کرد و بوق هایی ممتد ماشین های عبوری بود که شنیده می شد.
پس از حدود نیم ساعت، بالاخره راننده مسیر را پیدا کرد.
اتوبوس با سرعت بسیار حرکت می کرد که به ناگهان ترمز کرد .
بله راننده متوجه یک پمپ بنزین در کنار جاده شده بود و همانجا دنده عقب بازگشت تا به جاده فرعی برسد و ...
تا اینکه با خطرهای فراوان بالاخره به مقصد رسیدم
البته ناگفته نماند زمانی دیگر هم سوار اتوبوسی شده بودم که به اشتباه خود را به یک خیابان دوازده متری در تهران رسانده بود و گم شده بود !!
***
اما امان از زمانی که این اتوبوس بزرگ تر شود و راننده اش لج باز تر...
نقاشی از: مرتضی کاتوزیان
مي گفت: پس از سالها زندگي مشترک، همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد. و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.
زن ديگري که همسرم از من مي خواست که با او بيرون بروم مادرم بود که 19 سال پيش بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي ونامنظم به او سر بزنم.
آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم. مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد مي دانست.
به او گفتم: به نظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشيم. او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد.آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش مي رفتم کمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود.
با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد.
وقتي سوار ماشين مي شد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون مي روم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند.
ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود .
پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته به من نگاه مي كند، به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران مي رفتيم او بود که منوي رستوران را مي خواند.
من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسیده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم.هنگام صرف شام گپ وگفتي صميمانه داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدرحرف زديم که سينما را از دست داديم.
وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که مي توانستم تصور کنم.
چند روز بعد مادرم در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم.
کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم به دستم رسيد.يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود: نمي دانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت.
و تو هرگز نخواهي فهميد که آنشب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم.

چهره ای استخوانی و هیکل لاغری داشت با چشمهای نیمه خمار و لباس های ژولیده که توان ایستادن روی پاهای خودش رو نداشت. درتردید ایستادن و رفتن بود. با زحمت بسیار دستش رو بالا می آورد و پکی به سیگار می زد و با بی حوصلگی تمام دود را از دهانش خارج کرد.
مردم با بی اعتنایی از کنارش می گذاشتند.
زمانی دیدن این صحنه ها بسیار برایمان رقت انگیزه و تنفر آور بود ولی امروزه دیگر به امری عادی تبدیل شده است.
درست است که اراده خود شخص در معتاد شدن یا نشدنش موثر است اما چرا کسب مقام اول مصرف مواد در کشور ما!؟
در مورد چرایی کسب این مقام در ایران دلایلی گفته اند که یکی از آنها این است که ایران در کنار بزرگ ترین تولید کننده مواد مخدر جهان یعنی افغانستان قرار دارد؟
ولی سوالی که در اینجا مطرح است مگر کشورهایی مانند هند و چین و روسیه و پاکستان در همسایگی افغانستان نیستند که از میان این کشور ها ما مقام اول را در مصرف بالا به دست می آوریم.
می گویند ایران بهترین مسیر برای ترانزیت مواد مخدر به کشورهای اروپایی است و چون ایران در مسیر قرار دارد مواد مخدر به راحتی در اختیار مردم قرار می گیرد
اما خبرگزاری تابناک می گوید قیمت تریاک در مرز ایران و ترکیه صد برابر قیمت آن در مرز ایران و افغانستان و باز در اروپا ده برابر افزایش می یابد! پس آیا بهتر نیست این مواد در ترکیه یا کشورهای اروپایی به فروش برسند؟
اما خبر بدتر این که تولید این ماده در سال های اخیر نه تنها افزایش پیدا کرده بلکه قیمت آن نیز بسیار کاهش یافته است. دیگر مشتقات مواد مخدر را نیز می توان با قیمتی ارزانتر و راحت تر از گذشته به دست آورد. سن اعتیاد هم در ایران کاهش یافته است.
در اینجا درصدد نادیده گرفتن زحمات ماموران نیروی انتظامی در مبارزه با مواد مخدر نیستم چرا که درصد اکتشاف مواد مخدر آنها بالا بسیار بالاست.
اما ای کاش مسئولان به جای دشمن زایی و تولید شربت تریاک و متادون و ... به فکر حل ریشه ای آن و همکاری با دیگر کشورها برای حل مشکلات اقتصادی که یکی از عوامل اصلی گرایش به این ماده مخدر است و اقدام مشترک برای ریشه کنی این بحران بودند چرا که هزینه معضلات بالای اعتیاد در جامعه ما بسیار بالاتر از عدم دستیابی به شعارهای ایدئولوژیک و یا انرژی هسته ای است هر چند که به انرژی هسته ای هم می توان با تدابیر عاقلانه تر هم دست یافت.



