از همه اینها که بگذریم
او هم به تازگی زبان باز کرده! پارسال این موقع که تازه یک ماهش بود اینگونه صحبت نمی کرد، آنچه داشت تصاویری بود از خودش و دیگران. وبلاگ ام را می گویم.
حالا بعد از یک سال هر چه دلش می خواهد می گوید، البته پنهانی بگویم دوستانی پیدا کرده که من تاکنون نتوانستم دوستانی این چنین پیدا کنم
به او می گویم : حرف زدن خوبه، ولی بعضی وقت ها زیادی تند می ری. خطرناکه!
می گوید: دوست دارم، اولا من که هنوز چیزی نگفتم! دوما من نمی تونم مثل تو حرفام را تو دلم نگه دارم و خودخوری کنم
- بله دیگه، وقتی فیلترت کردن می فهمی حرف تو دل نگه داشتن یعنی چی! برای من که مهم نیست، ولی فردا کار دست من یکی می دی، می گن تو که بزرگش بودی چرا حواست نبود؟
- باشه باشه حالا گریه نکن به خاطر تو مراعات می کنم ولی یک خواهش دارم
- امیدوارم!! چه خواهشی؟
- اسممو تغییر بده
مثل اینکه این وبلاگ هم فهمیده است چینی ها در هیجده سالگی می توانند تغییر نام دهند ولی نمی داند که اینجا ایران است!
- خوب حالا برای چی!؟
- یعنی واقعا نمی فهمی!؟ من که دیگه فقط تصویر نیستم، الان کلی حرف می زنم یعنی چی که اسمم هنوز "تصویرو دیگر هیچ" هستش!!؟ اون برای پارسال بود الان که اینطور نیست
- آره آره این یکی روخوب اومدی، اینقدر حرف می زنی که من هم نمی تونم تحمل ات کنم، حالا خودت بگو اسمت رو چی بذارم
- همون اسم آدرس رو بذار "پیام نما" هم حرفام رو می زنم هم از تصاویر استفاده می کنم، تازه بعضی ازدوستام توی وبلاگشون من رو با "پیام نما" لینک کردن
- بدم نمی گی, چرا تا حالا به ذهن خودم نیومده بود، همین کار رو می کنم
پس از این بعد اسمت از "تصویر و دیگر هیچ" به "پیام نما" تغییر نام پیدا می کنه
تازه خیالم از دست این وبلاگ راحت شده بود که دوچرخه ام زبان باز کرد:
- عید شده من می خوام برم سفر
- سفر!؟
- آره مثل پارسال که رفتیم اصفهان
- پارسال حالا من یه لطفی در حق تو کردم، حالا تو چرا دیگه دور ورداشتی؟
- خب عید من هم می خوام از این شهر خارج بشم و هوای تازه بهاری تنفس کنم. پارسال که خیلی خوش گذشت.
- حالا بذار یه وقت دیگه, بذار امسال سر سفره هفت سین راحت بشینیم سیر آجیل بخوریم آی حال می ده، پارسال که محروم شدیم
- حالا به من چی می رسه؟ من حالیم نیست، چرا به خواهش وبلاگ ات اهمیت می دی ولی به مال من نه؟
حوصله دعوا و مرافعه را ندارم، چاره ای نیست مثل اینکه باید حرف این دوچرخه را هم گوش کنیم، این ها هم افتادند به چشم و هم چشمی!! ولی خودم هم بدم نمی آید از این سفر
حالا کجا؟ معلوم نیست می رویم هر کجا که این دوچرخه سرکش ما را برد و هر کجا که توان داشتیم ولی می رویم با دوچرخه همراه با برادر.
در پایان سال نو را به همه دوستان عزیز و گرانقدرم تبریک عرض می کنم و سالی پربار و شاد برایشان آرزومندم، تا سال بعد خدا یار و نگهدار همگی شما
ساعت شش صبح از خواب بر می خیزیم
آرش چایی ای را دم می کند داغ و خوشمزه و البته متفاوت. حرکت به سمت وعده گاه در مقابل مسجد جامع یزد.
لحظهی موعود دیدار دوستان فرا میرسد، جعفر و نسیم از راه می رسند با کوله باری بر دوچرخه هاشان.
دوستان نیز کم کم به جمع، می پیوندند. 9 مرد و 5 خانم و یک کودک با نام آروین؛ ازتهران و همدان و لنگرود و نجفآباد و یزد.
به راه می افتیم، جاده کفی است و باد نیز موافق. پانزده کیلومتر مسافت طی می کنیم می رسیم به رباطی که میراثی است از سالیان کهن...
برای مطالعه بقیه ادامه مطلب را کلیک نمایید.
ادامه مطلب
خبر فوت مرحوم محسن سنایی زمانیکه در کشور آمریکا رکاب می زدیم بی شک یکی از تلخ ترین لحظات این سفر بود. از همان روزها همیشه فکر می کردیم که باید درختی به یاد این عزیز بکاریم و فکر می کنیم بهترین مکان، شهر اردکان محل زندگی او باشد.
از کلیه دوستانی که مایلند در برنامه دوچرخه سواری بین یزد – اردکان و کاشت درخت به یاد محسن شرکت کنند و یا کسانیکه می توانند در زمینه هماهنگی این مراسم به ما کمک نمایند، خواهشمندیم از طریق ایمیل و یا وبلاگ ما را همراهی کنند.
دعوتی بود از "جعفر ونسیم"
هفده هزار کیلومتر دور دنیا رکاب زدهاند با شعار "صلح ومحیط زیست" به مدت دو سال. اکنون در مام میهناند این زوج جوان. از قبل تصمیم سفر به یزد را داشتم و چه زمانی بهتر از الان.
.jpg)
برای مطالعه بقیه ادامه مطلب را کلیک نمایید.
ادامه مطلب


