
پس از صرف صبحانه ساعت یازده حرکت به سمت گلپایگان را پیش میگیریم.
تا 50 کیلومتر که از محلات خارج می شویم باد با شدت زیاد از سمت مقابل می وزد و چون ارتفاع خمین بالاتر از محلات است بالطبع شیب هم بالاتر. تا ساعت سه بعد از ظهر فقط با سرعت شش هفت کیلومتر حرکت می کردیم سخت و نفس گیر. . .
برای مطالعه بقیه ادامه مطلب را کلیک نمایید.
ادامه مطلب
این چرخنامه در دو قسمت ارائه خواهد شد.
نوروز امسال به همراه برادرم جواد سفری دیگر داشتیم با دوچرخهمان به چند شهر زیبای ایران زمین در دل کوههای زاگرس. محلات و گلپایگان و خوانسار با شعار "مهر و مادر" تا تقدیمی باشد به تمامی مادران مهرورز و مهربان.
و چرخنامهای دیگر نگاشتم از این سفر و اینک شما دوستان را همسفر می کنم در این سفر دوچرخه ای.
روز 29 اسفند آغازي بود براي اين سفر.
صبح زود را برای سفر بر میگزینیم چرا که راه طولانی است و سخت...
برای مطالعه بقیه ادامه مطلب را کلیک نمایید.

ادامه مطلب
دوست داشتم پست جدیدم را به چرخنامه سفر کوتاه نوروزی ام قرار بدهم اما به دو دلیل از انجام این کار خودداری کردم دلیل اول اینکه چند وقتی است وبلاگم بیشتر حالت سفرنامه به خود گرفته که به نوعی دوری از تعادل است و توازن. دوم اینکه شاید برخی برایشان امکان سفر کم باشد و یا اینکه اصلا نتوانند سفر بکنند و با خواندن سفرنامه ها فقط حسرت بخورند! پس چه بهتر که همچون گذشته کتابی را معرفی کنم تا حداقل بتوانند از این طریق سفری داشته باشند و چرخنامه را می گذارم برای پست بعدی. پس سفر می کنیم به افغانستان با . . .
بادبادک باز
نویسنده: خالد حسینی
مترجم:مهدی غبرائی
انتشارات : نیلوفر
چاپ پنجم

بادبادك باز روايتي است از افغانستان و مردمانش.
از رنج ها، سختيها، تلخي ها، جداييها، تبعيضها، جنگ، خونریزي، تعصب و تحجر، مهرباني و وفاداري و همدلي.
امير روايت گر داستان که ساکن آمریکاست، در نوشتهی خود بازگشتی دارد به گذشتهی خود در افغانستان و خانواده متمولاش. مادر ندارد چرا که مادر هنگام زایمان جان خویش را به امیر می دهد و چشم از دنیا می بندد و میرود...
برای مطالعهی بقیه ادامه مطلب را کلیک فرمائید.
ادامه مطلب
از دیشب ابر بهاری سفره سرشار از باران خود را بر کشور و شهر ما گسترانیده و شور شور باران لالایی گویی شده بود بر چشمان بی خواب من.
اما این بار چه مهربان شده بود این باران.
نیمه شب باز می شنیدم صدای دلنشین اش را.
صبح که بیدار شدم کوچه خیابان ها را دیدم سرشار از سیلاب.
می خواستم با ماشین بیام سر کار. اما چرا این طور شده بودم!؟ من که بارها در شبهای بارانی بهاری بدون چتر از قدم زدن زیر باران لذت برده بودم و گاهی هم در شب های زمستان.
این بار هم تصمیم گرفتم زیر این باران شدید بیام سرکار اما با دوچرخه . در خیابان تنها من بودم و دوچرخه و ماشین هایی که گیر افتاده بودند در میان اب ها. بالاخره با بدنی کاملا خیس زیر دوش باران بهاری رسیدم به اداره و چه لذت بخش بود دیشب و امروز!
در آیندهی نه چندان دور و نه چندان نزدیک منتظر چرخنامهی کوتاه ما به سه شهر زیبای محلات، گلپایگان و خوانسار باشید.
تا بعد

