جشنواره مطبوعات بودم
همه آمده بودند!
از همه گروه ها ، جناح ها، اقلیت و اکثریت، مرد و زن، کوچک و بزرگ ....
همهمه ای بود و غلغله ای!
آزادی مطلق را به وضوح با چشمان ام دیدم. اندک روزنامه و نشریات تعطیل شده هم آمده بودند خرداد و کیان و شهروند امروز و نشاط و مدرسه و اعتماد ملی و ایران فردا و نوروز و ...
برخی نشریات و روزنامه ها که به خاطر اصل وفاداری تاکنون اصلا تعطیل نشده بودند آنها هم بودند و چه متانت و ادبی داشتند در پاسخگویی به حضار منتقد
شور و شعفی دو چندان به من دست داد از دیدن چهره نورانی جوانفکر مشاور مطبوعاتی رئیس جمهور! ایشان نه تنها جوان فکرند، روشن فکرهم هستند چقدر خوش به حالم شده بود!
وزیر ارشاد هم هر چند با تاخیری یک روزه شاید به دلیل اجرای پروژه های عظیم فرهنگی آمده بود اما استقبال از ایشان هم بی نظیر بود ولی من زیر دست و پای مشتاقان خرد و خمیر شده بود ولی باز خوشحال بودم از چنین استقبالی! خبر دادند که می خواهیم الگویی بشویم در آزادی مطبوعات برای کشورهای جهان اول و سوم و آخرت هر چند که اکنون رتبه مان نیز اکنون بسیار عالی ست. ایشان دعوت کردند از همه ی گروه ها برای انتقاد و قول دادند برای انتقاد پذیری با تمام وجود
موسیقی جاز هم در گوشه ای از نمایشگاه به گوش جان می آمد می خواستم از شور و شعف فراوان رقص تکنویی به راه اندازم آن هم از آن نوعش
منصرف شدم چرا که آنجا محیط فرهنگی بود و دیگر اینکه جوانی از ما گذشته ما که جوانی کردیم بگذاریم برای نسل بعدی
واقعا نمی توانستم باور کنم این همه آزادی را در حوزه ی مطبوعات
اما ما هزینه ها داد ه بودیم از دوران مشروطه تا کنون و اکنون به بلوغ مطبوعاتی رسیده بودیم.
بترکد چشم حسود همه عوامل داخلی و خارجی استکبار جهانی
فکر نکنید که فقط دو ساعت در نمایشگاه بودم اصلا! از صبح کله سحر آنجا بودم تا تنگ غروب
آری همه آمده بودند سرزنده و شاد
وقت بازگشت دو عدد DVD کارتون هم خریدم از بس شاد بودم. . .
- من نمی رم
- مادر جان برای چی نمی ری؟ دلیل ات چیه؟
- من همین جا راحت هستم
- آخه برای چی؟ با کلی هزینه و قرض گرفتن از این و اون و گذاشتن وقت تونستم این خونه ی نقلی رو درست کنیم تا ازاین خونه ی قدیمی و کلنگی بریم یک جای بهتر، هم برای تو خوبه و هم برای من
اما انگار پایش را در یک کفش کرده بود و قدمی از صحبت هاش پس نمی کشید!
چند سالی بود که دراین محل قدیمی زندگی می کردیم محله ای که از دوران کودکی در آنجا بودم اما الان دیگر زندگی در آنجا واقعا برام غیر قابل تحمل شده بود و عذاب آور
بیماری مادر هم بهانه ای شده بود تا زمینی را که چند سال پیش به اتفاق دامادمان خریده بودیم را شروع به ساختن کنم تا خانوادگی به خانه ی جدید نقل مکان بکنیم تا هم از شر این خانه قدیمی راحت بشویم و هم اینکه در این خانه راحت تر بتوانم از او مراقبت کنم و خواهرم هم می توانست هر روز به او سر بزند.
اما مشکل از جایی شروع شد که مادر پافشاری می کرد که حاضر به رفتن از این خانه نمی باشد و این هم دغدغه ی فکری من شده بود در این چند ماه! تا اینکه یک اتفاق ساده سرنوشت دیگری را رقم زد.
***
پس از بهبود نسبی مادر فرصتی دست داده بود تا پدر و مادر به همراه یکی از برادرانم سفری داشته باشند تا هم خستگی این چند ماه را از تن بیرون کرده باشند و هم دیداری با اقوام تازه کنند.
پس من ماندم و این خانه قدیمی.
مادر به هنگام رفتن مثل همه مادران توصیه های لازم را در خصوص مراقبت از خانه و پخت غذا و... کرد و یک توصیه ی را بیشتر تاکید کرد: " به قمری ها یادت نره آب و دونه هم بده"
من هم چشم گویان اورا بدرقه کردم.
تا اینکه چند روزی از رفتن مادر گذشت و من یک روز که از اداره به خانه آمدم، قمری ها را بر روی سیم برق دیدم که از آن بالا به حیاط خانه مان نگاه می اندازند تازه متوجه شدم که ای دل غافل اصلا در این چند روز هیچ آب و دانه ای به آنها نداده ام.
سریع به خانه رفتم و دانه ها را که مادر در داخل سطلی گذاشته بود را داخل کارتونی ریختم و آب داخل ظرفی ریختم و گذاشتم روی کولر تا پرندگان به راحتی بیایند و غذای شان را بخورند و بعد رفتم غذایی خوردم و نیم چرتی خوابیدم
از خواب که بلند شدم انبوه قمری ها را دیدم که با سروصدای زیاد مشغول دانه خوردن بودند و از دیدن این همه قمری یکجا شگفت زده شده بودم که مرتب در رفت و آمد بودند، بدون اینکه در گذشته به هنگام حضور مادر متوجه آنها شده باشم!
تازه فهمیدم که آنها هم کلام مادر هستند در روزهای تنهایی اش
و فهمیدم که آنها همان پرندگان دیروز هستند که اکنون به فراموشخانه ی ما در دنیای امروز رفته اند، آنهایی که زمانی با ما به راحتی زندگی می کردند.
اما مادر همچنان با آنها رابطه دارد و با آنها دوست است. با مردمان این کوچه و محله با همه بدی ها و خوبی هایش زیسته و انس گرفته و رفتن او از اینجا یعنی بریدن از همه این خاطره ها و شاید غم دوری بیشترین آسیب روحی را متوجه او می کرد.
و اینجا بود که متوجه اشتباهم شدم و فهیمدم تصمیم من بیشتر از سر خودخواهی بوده است و دیگر تصمیم نهایی را به عهده ی او واگذاشتم . . .
چگونه است برخی با وجود داشتن مشکلات فراوان، درونی آرام دارند و امیدوارند اما برخی دیگر مشکلاتشان بهانه ای شده فقط برای بهانه تراشی؟
هدف ریشه یابی و بررسی و یافتن جرایی این تفاوت ها نیست فقط حکایتی در نشریه ای خواندم که تا حدی پاسخی بود به این پرسش.
نوشتم اش، امید که مورد استفاده دوستان قرار گیرد.. .
استادی در شروع کلاس درس لیوانی پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند: 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا وزنش چقدر است. اما سوال من این است که اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم چه اتفاقی خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟ یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد.
استاد گفت: حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟ شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود، عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند و مطمئنا کارتان به بیمارستان خواهد کشید!
استاد گفت: خیلی خب ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند:نه
استاد پرسید پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود و در عوض من چه باید بکنم؟
یکی از شاگردان گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقا! مشکلات زندگی هم مثل همین است! اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد اما اگر بیشتراز حد نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است اما مهمتر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید . هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید وقادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، بر آیید!
یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.
زندگی همین است.
پاییز سال گذشته بود. نوشته ای داشتم با نام "اینترامس در سه روز". به دوستم دادم تا برداشت خود را از آن بگوید، هیچگاه پاسخی به آن نداد! ولی یادداشتی داد براساس واقعیت های پیرامونیِِ برخاسته از متن جامعه.
نگاه قسمتی از جامعه ایرانی به زن، نگاهی نه چندان خوشایند!
در واقع این یادداشت پاسخی غیر مستقیم بود به نوشته ام !یادداشت وی این چنین بود:
بامداد 18/9/1387 ،اصفهان، خوابگاه دانشجویی
من و یک دکتر عربِ عربی خوان، بر سر سفره ی صبحانه نشسته ایم، نان و پنیر و صداقت می خوریم...
بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب

بنا نداشتم در وبلاگ ام به مقوله ی "سیاست" بپردازم چرا که ورود به مباحث سیاسی برای افرادی غیر سیاستمداری چون من نه تنها نتیجه بخش نیست بلکه آشفتگی های فکری فراوان نیز به دنبال دارد.
اما رویه ی انتخابات ریاست جمهوری امسال چنان بود که مرا نیز به گرداب خود کشاند و نتایج، اتفاقات و رویدادهای پس از آن به قدری عجیب و تاسف بر انگیز بود که نه تنها من بلکه بسیاری را در بهت و حیرت فرو برد. امیدوارم که این اولین و آخرین مطلب سیاسی باشد که در وبلاگ ام می آورم.
ماجرا از زمانی آغاز شد که در میان خیل داوطلبان ریاست جمهوری چهار نفر برای کاندیداتوری ریاست جمهوری از سوی شورای نگهبان انتخاب شدند که یکی از آنها رئیس جمهور بود و بقیه از افراد با سابقهی نظام. . .
بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب
دستنوشته ها

این روزها چنان از وضع پیش آمده در حوزه انتخابات ریاست جمهوری به تنگ آمدم که برای گریز از این وضعیت چندین راه را انتخاب کردم که از جمله آنها سفر کردن، مطالعه و بی توجهی به مسائل انتخابات جاری کشور بود.
یکی از موارد دیگر که در این مواقع موجب آرامش خاطر من می شود و شاید برای برخی کمی مضحک هم باشد تماشای کارتون باشد البته نه هر کارتونی!
بلکه کارتون هایی که به ظاهر دارای داستانی ساده و به دور از پیچیدگی خاصی می باشند اما به راحتی می توانند پیغام خود را به بهترین شکل ممکن به مخاطب انتقال دهند و چه بسا بهتر از هزاران سخنرانی و مقاله و کتاب عمل کنند.
از جمله كارتون هايي كه اين روزها موفق به تماشاي آن شدم و از تماشاي آن لذتي وافر به من دست داد تماشاي كارتون وال اي (Wall E) بود...
بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب
دستنوشته ها
م. به آذین کتابی دارد به نام "میهمان این آقایان". وی در سال 49 از سوی کانون نویسندگان اعلامیه در خصوص اعتراض به زندانی شدن فریدون تنکابنی می نویسد و به خاطر همین نامه سر از زندان در می آورد و پس از آزادی از زندان به انتشار خاطرات خود از آن دوران در همین کتاب می پردازد. اما دلیل زندانی شدن فریدون تنکابنی به دلیل انتشار کتاب "یادداشت های شهر شلوغ" بوده است.با این حال علاقمند شدم که مختصر تحقیقی در خصوص فریدون تنکابنی داشته باشم. در جایی در خصوص نوشته ها او خواندم بیشتر نوشته های تنکابنی به صورت طنز می باشند. طنزتنکابنی شیرین، دلچسب و کوبنده است. اما در پس آن اندوهی عمیق و گاه حتی تیره و غم آلود بر جان ما می نشاند. تا هنگامی که نوشته را قرائت می کنیم می خندیم اما همین که اندکی تامل می کنیم تصویر وحشتناک و کریه و چندش آور را ابتذال پهنه ی جانمان را می انبارد.
صرف نظر از اندیشه های سیاسی به آذین و فریدون تنکابنی بی مناسبت ندیدم که قسمتی از کتاب یادداشت های شهر شلوغ را که برایم جالب بود در وب بگذارم. به گمانم یادداشتی است قابل تامل . . . !

شهر بيهودگي. شهر هياهو.
شهر سوزان. شهر برهنه.
شهر غبار. شهر زباله. شهر لجن. شهر تعفن...
بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب

چند روز بود که حسابی کلافه ام کرده بود.
باز رفته بود بالا پشت بوم و کفتر بازی.
آخه این آدم چقدر نفهمه که هنوز حالیش نیست که بالا پشت بومشون به حیاط خونمون دید داره و اصلا نباید توی این سن و سال دنبال این کارها باشه!
لباساما پوشیدم و با عصبانیت تمام رفتم بیرون خونه و روکردم به اون و با صدای بلند فریاد زدم:
- آهای نفهم خجالت نمی کشی با اون قد و قواره ات رفتی بالا پشت بوم و کفتر بازی می کنی!؟
- به تو چه؟ دلم می خواد
- خیلی پررویی دیگه
- حرف دهنتو بفهم
- عجب آدمی هستی تو یکی دیگه، یه چیزی هم بدهکاری شدم!!
- حالا اگر مرد هستی واسا بیام حساب تو برسم
- منتظرتم، تشریف بیار...
برای مطالعه بقیه ادامه مطلب را کلیک کنید.
ادامه مطلب
شما دعوتيد به اولين جشنواره ي نمايشنامه خواني، سازمان ملي جوانان.... ساعت 6 عصر.
حقير با يك كارگرداني و دو بازي در هر دو روز در خدمتم.
حامد جلالي
دعوتنامه بود از دوست عزيزم آقا حامد.
سر از پا نمي شناسم، تاكنون كه نتوانسته ام نمايشنامه خواني را از نزديك ببينم، حال فرصت خوبي است براي تماشا، آن هم با كارگرداني يك دوست.
قبل از هر چيزي بايستي اطلاعات مختصري از نمايشنامه خواني پيدا مي كردم، فلذا به اينترنت متوسل شدم و آنچه مي خواستم يافتم.

حامد جلالی و لیلا موسوی
ادامه مطلب


