غروب است
از راه آهن مستقیم به بازار می روم نزدیک است. واردش می شوم. خنکای هوا در داخل می پیچد. بازار شلوغ کلافه ام می کند، اما اینجا خلوت است و مردمانش در آرامش اند. به آرامی گام بر می دارم و سوار بر بال خاطرات می روم به گذشتهی دور. دورِ دور هجده سال پیش

سه ماه تابستان برای فرار از گرمای تابستان میهمان این شهر بودیم. نبود هفته ای که به همراه مادر به بازار نیایم. مادر جوان تر بود و با حوصله. در پی خرید آنچه که می خواست سرتاسر بازار را می پیمود و من همیشه تا نیمه بازار همراه او بودم و از فرط خستگی او را ترک می کردم و با پای پیاده و به نشانه ی قهر تا به خانه مسافتی طولانی می پیمودم! و این کار دوباره هفته و هفته های بعد تکرار می شد.
اما اینک پس از سال ها بازگشته ام و آمده ام بازار. می خواهم به تنهایی چندین بار سرتاسر بازار را بپیمایم.
لذت می برم از فرهنگ واحد و یکزبانی مردمانش. اما متاثر می شوم می بینم مردمان این شهر رحل اقامت می کنند به شهرهای دیگر با فرهنگ و زبانی دیگر و با مشکل چند فرهنگی مواجه می شوند و مشکلات زیادی گریبانگیر آنها می شود و جامعه!
از بازار خارج می شوم.
با محمد جواد صحافی دوست عزیزم که از دوستان صمیمی ام است قرار دیداری داریم آن هم در شرکت اش.
امسال دومین بار است که ملاقاتش می کنم. دبیر است و مهندس کامپیوتر، بزرگمنش و دلسوز! و هر دو از علاقمندان سرسخت موسیقی اصیل ایم.
دیدارها تازه می شود گویی سال هاست همدیگر را ندیده ایم.
با یکی از شاگردانش است. تدریس دارد و نصیحت هم می کند. با والدین شاگردانش هم در همان مدت کوتاه در تماس است و چه حوصله ای دارد او!
اندک فرصتی به دست می آورد و سه تارش را به دست می گیرد و می نوازد با هم بودن و با هم شنیدن موسیقی لذتی دارد وصف ناپذیر

به یاد زرتشت می افتم که امسال از لندن آمده بود و در شیراز ملاقات کردمش. افتخارش این است که از روستاهای لامرد است با نام قلعه فریدون. آنجا را را زادالعارفین می نامد و به شوخی می گوید لندن روستایی در مقابل زادالعارفین! تا اندک فرصتی بدست می آورد نی می نواخت.
و اگر این دو با هم بودند چه "سر عشقی" می ساختند!
تماسی با دوست مشترکمان محمدی داریم. هنرمند است و اهل سینما. فیلم را به خوبی می شناسد و نقد می کند. جدی است اما لحظه ای نیست که شوخی در گفتارش نباشد. به شرکت می آید با کیفی در دستش. به گمان ام انبوه پول و سهام شرکت ها در اندرونش باشد. وضع مادی اش خوب است پرایدی هم دارد مدل 81!
از شرکت بیرون می آییم و در خیابان قدم می زنیم. انبوه مردم در خیابان هستند. محمدی از این فرصت استفاده می کند و دخترانی را برایم معرفی می کند فکر می کند همانگونه که قحط الرجال در کشور داریم قحط النساء هم داریم. آگاهش می کنم که اینگونه نیست.
به منزل صحافی می رویم همسری دارد مهربان، کدبانو و فرزند خردسالی دارند با نام رهام
تا پدر را می بیند لبخند بر پهنای صورتش می نشنید تعجبم از این کودک چند ماهه و شناختش!
در آغوش می گیرمش برخلاف دیگر کودکان که احساس غریبی می کنند و وحشت از چهره ام، آرام است و خندان
شام مفصلی صرف می کنیم و می رویم به منزل زوج دوچرخه سوار ورزشکار مهندس سلیمانی و همسرش یوسفپور.
سن و سال شان بیش از ماست اما با این حال با بدست آوردن کمترین فرصتی به دوچرخه سواری می روند و کوهنوردی.
دیدار گرمی با آنها داریم. موقع انتخابات است و بحث سیاست. اما مهندس علاقه به این مباحث ندارد (از خصلت های طبیعتگردان است)از سفرهایشان می پرسیم و آنها توضیح می دهند.
ضمن صحبت هایمان جواد موبایلش را نشان ام می دهد نوشته اش را می خوانم. "به آقای مهندس بگو یه لحظه تلویزیون و بزنه شبکه دو"
و من گویی چیزی را ندیده ام درمیان کلامم به آقای مهندس می گویم "می شه تلویزیون رو بزنید به شبکه دو"
و او هم قبول می کند
بعله مناظرات دو کاندیدای اصلی ریاست جمهوری است که ای کاش نمی دیدیمشان!
آقای سلیمانی و خانم یوسف پور برنامه ای دارند برای پنجشنبه و جمعه به سمت طارم با دوچرخه.
من را هم دعوت به همراهی می کنند، غافلگیر می شوم می پذیرم. گویی این بار آنها غافلگیر می شوند از پاسخ مثبت من!
شب به خانه خواهر زاده می روم. نوروز امسال پس از هشت سال موفق به دیدارش شده ام. بازی روزگار است دیگر!

صبح بیدار می شوم قرارمان روبروی هتل بزرگ زنجان است . مهندس و همسرش و پنج دوچرخه سوار جوان به محل قرار می آیند.
حرکت را شروع می کنیم و من و علی با ماشین آقای سلیمانی، دوچرخه سواران را همراهی می کنیم آنها را رکاب می زنند و ما هم تماشا می کنیم.
برای رسیدن به طارم بایست که از ارتفاعات عبور کنیم، حدود بیست کیلومتری شیب جاده ملایم است اما به مرور بر شیب آن افزوده می شود
خانم یوسف پور تعارفی می کند که سوار دوچرخه اش شوم و من هم بی تعارف دعوتش را رد نمی کنم به گمانم پشیمان شده اما کار از پشیمانی گذشته و پشیمانی را سودی نیست.
چندین سال آرزوی چنین لحظه ای را داشتم. سوار بر دوجرخه در طبیعت شهر خودمان باشم! در این مدت که سوار بر دوچرخه بودم بهترین لحظات عمرم را در دوچرخه سواری تجربه می کردم.
حسی غریبی بود حسی سرشار از احساسات بی پایان کودکانه .
به ارتفاعات می رویم از کنار روستاها عبور می کنیم در میان دره ها درخت بلند تبریزی را می بینیم که دیگر در نظر ما گیاهانی کوچکاند. در این بالا احساس غرور آدمی را می گیرد و توامان با آن احساس کوچکی.
در میانه ی راه دوچرخه را تحویل خانم یوسف پور می دهم و این بار شهاب دوچرخه اش را می دهد نمی دانم چه کنم با این الطاف دوستان!
به محل با صفایی می رسیم برای استراحت. یک طرف کوه بلند است و طرف دیگر دره ای با رودخانه ای و آبی جاری در آن و در ختان سرسبز هستند که سایه شان را بر ما عرضه کرده اند.
صبحانه ای می خوریم و حرکت را از سر می گیریم.
سوار ماشین می شوم و گروه را همراهی می کنم.
محسن سرپرست گروه است. مرتب می خندد و می خنداند و تذکرش هم با خنده است. بقیه گروه هم شاداب هستند و خندان.
بالاخره پس از طی حدود نود و پنج کیلومتر ساعت دو و نیم بعد از ظهر به روستای آب بر مرکز طارم می رسیم و میهمان آقای جعفر سرداری هستیم. سفره ای دارد و ناهاری خوشمزه. 
پس از صرف ناهار وحید تار آذری می نوازد و علی دایره
غمی عجیب در درون آن نهفته است، عجیب مرا تحت تاثیرخود قرار می دهند
با وجود اینکه خسته ام اما این صدای دلنشین خستگی از دورن ام می رباید و سر و پا گوش می شوم.
اول بار است که صدای تار این چنین در دلم می نشیند نمی دانم شاید سخن درون می گوید! آهنگ های معروف آذری را می نوازند و دیگر دوستان زمزمه می کنند.
کوچه لره سو سپ می شم یار گلنده توز اولماسون ...
هله گلسین هله گتسین آرالیخدا سوز اولماسون
ساما وارا اوت سالمیشام ایستکنه قند سالمیشام
یاریم گدیپ تک گالمیشام نه عزیز دیر یارین جانی
نه شیرین دیر یارین جانی....
کوچه ها را آب و جارو زده ام تا یار می آید غباری نباشد.
طوری بیاید و برود که هیچ حرف و حدیثی در میان نماند.
سماور را آتش کرده ام. قند در استکان انداخته ام.
یارم رفته و من تنها مانده ام چه قدر خاطر یار عزیز است.
چه قدر خاطر یار شیرین است. ...
البته آقای سلیمانی هم که دستی در تنبک نوازی دارد این بار با دایره(قاوال) گروه را همراهی می کند و چه چهرهی آرامی دارد در هنگام نواختن!
اما افسوس که این شادی دیری نمی پاید. افسوس که لحظات ام دیگر در اختیار خودم نیست بایست که باز گردم.
از مهندس سلیمانی و خانم یوسف پور که موجبات این سفر را فراهم آوردند و دیگر دوستان که این لحظات زیبا را خلق کردند تشکر می کنم و خداحافظی.
با حسرت سواری ماشینی می شوم می روم به سمت شهر
آنچنان خسته ام که در ماشین خوابم می برد و شب به خانه خواهر زاده می روم برای استراحت و آماده می شوم برای برنامهی فردا!
***

ساعت ده و نیم صبح آدینه است. دو دوست عزیزم محمدی و صحافی می آیند به دنبالم.
می رویم به سمت سمت تهم در حدود پانزده کیلومتری خارج از شهر. يكي از جاذبههاي طبيعي و زيباي شهر زنجان سد تهم در روستای تهم می باشد که آبشار شارشار در آن قرار داشت و امروزه با آبگیری سد تهم در زیر آب سد قرار گرفته است.این سد دركوههاي شمالي زنجان واقع شده است و در ايام بهار و تابستان مورد توجه خاص مردم بوده و از تفرجگاههاي مهم شهر به شمار ميرود.نکته مهم دیگر این که این سد در مسیر جاده جدیدالاحداث زنجان-طارم-گیلان قرار دارد که از محورهای عمده گردشگری طبیعی در استان و کشور میباشد
از آنجا می گذریم تا به روستای زیبایی می رسیم. که آسمانش آبی آبی است و ابرهایش سفید سفید و درختانش سبز سبز.
پس از پارک ماشین مسافتی را باید پیاده طی کنیم. از میان باغی عبور می کنیم
مسیری است سرسبز با آب و هوایی فوق العاده.
از راه باریکه ای طولانی می گذریم. دوست نداریم متوقف شویم می خواهیم برویم تا بی نهایت. اما دریغ از این فرصت کم.
محمدی تا گلی را می بیند یادی از همسرش می کند و می گوید که او بسیار علاقمند به گل است با حسرت بسیار می گوید ای کاش که او هم اینجا بود و چه زیباست این عشق!
در نقطه مقابل آن یاد سفری می افتم که به ارمنستان رفته بودم. دو نفر که باجناق بودند با هم برای تفریح به این کشور بودند و جالب اینجا بود زمانی که همسر یکی از آنها تلفن کرد و پرسید کجا هستید به راحتی گفتند ما قزوین هستیم. چه راحت دروغ می گفتند اینها به گمانم عاقبت سیاستمدار می شوند.


پس از طی مسافتی به جایی می رسیم که آب فراوان در آنجا بود و درختان سرسبز در اطراف آن
اتراق می کنیم و بساط را پهن می کنیم.

اینک جواد سه تارش با صدای پرندگان می نوازد. و من و محمدی گوش می سپاریم
آوای خداحافظی است.
هنگام غروب باز می گردم به همراه دوستان
دوباره به ایستگاه راه آهن ...

سفر ادامه دارد...












