<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پیام نما</title>
<link>http://peyamnama.blogfa.com/</link>
<description>تصویر - کتاب - سفرنامه - نکته و نظر</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 16 Dec 2009 03:58:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>حکایت آن شب به یاد ماندنی</title>
<link>http://peyamnama.blogfa.com/post-208.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://dc180.4shared.com/img/174070184/4142616f/mortaza_katouyan.jpg?rnd=0.2632707199325044&amp;sizeM=3&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 297px; HEIGHT: 365px&quot; height=396 alt=مادر hspace=0 src=&quot;http://dc180.4shared.com/img/174070184/4142616f/mortaza_katouyan.jpg?rnd=0.2632707199325044&amp;sizeM=3&quot; width=365 align=baseline border=3&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;نقاشی از: مرتضی کاتوزیان&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;مي گفت: پس از سالها زندگي مشترک، همسرم از من خواست که با &lt;FONT color=#00ff00&gt;زن ديگري&lt;/FONT&gt; براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد، ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد. و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.&lt;BR&gt;زن ديگري که همسرم از من مي خواست که با او بيرون بروم مادرم بود که 19 سال پيش بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي ونامنظم به او سر بزنم.&lt;BR&gt;آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم. مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد مي دانست.&lt;BR&gt;به او گفتم: به نظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشيم. او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد.آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش مي رفتم کمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود.&lt;BR&gt; با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد.&lt;BR&gt;وقتي سوار ماشين مي شد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون مي روم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند.&lt;BR&gt;ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود .&lt;BR&gt;پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته به من نگاه مي كند، به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران مي رفتيم او بود که منوي رستوران را مي خواند.&lt;BR&gt;من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسیده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم.هنگام صرف شام گپ وگفتي صميمانه داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدرحرف زديم که سينما را از دست داديم.&lt;BR&gt;وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که مي توانستم تصور کنم.&lt;BR&gt;چند روز بعد مادرم در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم.&lt;BR&gt;کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم به دستم رسيد.يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود: نمي دانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت.&lt;BR&gt;و تو هرگز نخواهي فهميد که آنشب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Dec 2009 03:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=peyamnama&amp;postid=208</comments>
<dc:creator>peyamnama</dc:creator>
<guid>http://peyamnama.blogfa.com/post-208.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قصه تلخ مخدر</title>
<link>http://peyamnama.blogfa.com/post-207.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 194px; HEIGHT: 206px&quot; height=431 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://greenhomeclinic.com/pictures/ateyat-39.jpg&quot; width=256 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;چهره ای استخوانی و  هیکل لاغری داشت با چشمهای نیمه خمار و لباس های ژولیده که توان ایستادن روی پاهای خودش رو نداشت. درتردید ایستادن و رفتن بود. با زحمت بسیار دستش رو بالا می آورد و پکی به سیگار  می زد و با بی حوصلگی تمام دود را از دهانش خارج کرد. &lt;BR&gt;مردم با بی اعتنایی از کنارش می گذاشتند. &lt;BR&gt;زمانی دیدن این صحنه ها بسیار برایمان رقت انگیزه و تنفر آور بود ولی امروزه دیگر به امری عادی تبدیل شده است.&lt;BR&gt;درست است که اراده  خود شخص در معتاد شدن یا نشدنش موثر است اما چرا کسب مقام اول مصرف مواد در کشور ما!؟&lt;BR&gt;در مورد چرایی کسب این مقام  در ایران دلایلی گفته اند که یکی از آنها این است که ایران در کنار بزرگ ترین تولید کننده مواد مخدر جهان یعنی افغانستان قرار دارد؟ &lt;BR&gt;ولی سوالی که در اینجا مطرح است مگر کشورهایی مانند هند و چین و روسیه و پاکستان در همسایگی افغانستان نیستند که از میان این کشور ها ما مقام اول را در مصرف بالا به دست می آوریم.&lt;BR&gt;می گویند ایران بهترین مسیر برای ترانزیت مواد مخدر به کشورهای اروپایی است و چون ایران در مسیر قرار دارد مواد مخدر به راحتی در اختیار مردم قرار می گیرد&lt;BR&gt;اما خبرگزاری تابناک می گوید قیمت تریاک در مرز ایران و ترکیه صد برابر قیمت آن در مرز ایران و افغانستان  و باز در اروپا ده برابر افزایش می یابد! پس آیا بهتر نیست این مواد در ترکیه یا کشورهای اروپایی به فروش برسند؟&lt;BR&gt;اما خبر بدتر این که تولید این ماده در سال های اخیر نه تنها افزایش پیدا کرده بلکه قیمت آن نیز بسیار کاهش یافته است. دیگر مشتقات مواد مخدر را نیز می توان با قیمتی ارزانتر و راحت تر از گذشته به دست آورد. سن اعتیاد هم در ایران کاهش یافته است.&lt;BR&gt;در اینجا درصدد نادیده گرفتن زحمات ماموران نیروی انتظامی در مبارزه با مواد مخدر نیستم  چرا که درصد اکتشاف مواد مخدر آنها بالا بسیار بالاست.&lt;BR&gt;اما ای  کاش مسئولان به جای دشمن زایی  و تولید شربت تریاک و متادون و  ... به فکر حل ریشه ای آن و همکاری با دیگر کشورها برای حل مشکلات اقتصادی  که یکی از عوامل اصلی گرایش به این ماده مخدر است و اقدام مشترک برای ریشه کنی این بحران بودند چرا که هزینه معضلات بالای اعتیاد در جامعه ما بسیار بالاتر از عدم دستیابی به شعارهای ایدئولوژیک و  یا  انرژی هسته ای است هر چند که به انرژی هسته ای هم می توان با تدابیر عاقلانه تر هم دست یافت. &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 08:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=peyamnama&amp;postid=207</comments>
<dc:creator>peyamnama</dc:creator>
<guid>http://peyamnama.blogfa.com/post-207.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نه نوشتن و نوشتن!</title>
<link>http://peyamnama.blogfa.com/post-206.aspx</link>
<description>&lt;P align=left&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;نکته و نظر&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://dc108.4shared.com/img/160014249/a9c7aafd/doubt.jpg?rnd=0.8048636784393178&amp;sizeM=3&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://dc108.4shared.com/img/160014249/a9c7aafd/doubt.jpg?rnd=0.8048636784393178&amp;sizeM=3&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 205px; HEIGHT: 257px&quot; height=265 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://dc108.4shared.com/img/160014249/a9c7aafd/doubt.jpg?rnd=0.8048636784393178&amp;sizeM=3&quot; width=262 align=baseline border=3&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;می بینیم و می اندیشیم و می نویسیم&lt;BR&gt;قلم در دستمانمان می چرخد با فکرمان&lt;BR&gt;اما در نوشتن تردید دارد&lt;BR&gt;می تواند بنویسید فقط و فقط از خوشی ها و خوبی ها، از باهم بودن ها، از انسانیت و هر آنچه که در فطرت آدمی زیباست و این نوشتن جانی دوباره بدمد به جان های دلمرده! &lt;BR&gt;ولی دیدگانمان همیشه خوش نمی یابد هر آنچه در جامعه می بیند. &lt;BR&gt;نمی تواند چشم بپوشد به  واقعیت های پیرامونی؛ واقعیتی از فقر، تبعیض، بی عدالتی، دروغ، ریا ، تحجر، دردها و رنج ها و و و و ..&lt;BR&gt;و این نوشتن گاه به سیاست هم می کشد سیاست یک مملکت&lt;BR&gt;آموخته اند که سیاست پدر و مادر ندارد، آنرا باید به اهلش سپرد &lt;BR&gt;می گویند خود می دانیم آنچه که قلم ات می گوید و فریادها کرده ایم . اما کو فریاد رسی!؟ &lt;BR&gt;می گویند اگر بیشتر بنویسی سیاست زده می شوی  و پرونده ای و سوء پیشینه ای و دیگر زندگی هیچ&lt;BR&gt;اما این سکوت تا کجا باید پیش رود؟  آیا باید همیشه زبان در کام فرو بندیم و ساکت بمانیم و هیچ نگوییم!؟ &lt;BR&gt;آیا باید اجازه داد هر آنچه صاحبان قدرت می خواهند بکنند و ما خاموشی پیشه گیریم ؟ &lt;BR&gt;اگر خوب باشند که وظیفه شان است اما آیا نباید اشتباهات شان  را گوشزد کنیم چرا که ما هم جزئی از این مملکت هستیم و سهمی داریم&lt;BR&gt;چرا ما باید نقد پذیر باشیم و آنان فارغ از نقد!!؟ و نقدی را بپذیرند که باب میل شان است.&lt;BR&gt;مردمی که نمی دانند و فرصتی هم ندارند برای فهمیدن و سهم شان از زندگی کار بوده است و کار &lt;BR&gt;اما مایی که می دانیم و می توانیم بنویسیم چرا سکوت!؟&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Nov 2009 06:10:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=peyamnama&amp;postid=206</comments>
<dc:creator>peyamnama</dc:creator>
<guid>http://peyamnama.blogfa.com/post-206.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفر به شهرستانک(شکارگاه ناصرالدین شاه)</title>
<link>http://peyamnama.blogfa.com/post-205.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 549px; HEIGHT: 360px&quot; height=339 alt=&quot;گروه در شکارگاه&quot; hspace=0 src=&quot;http://dc145.4shared.com/img/152517123/466672ab/IMG.jpg?sizeM=3&quot; width=534 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;عکس از: محمد گائینی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس از مدت ها بی سفری، باز هوس سفر کردم آن هم با یک گروه؛&lt;A href=&quot;http://alborzqom.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;گروه کوهنوردی البرز&lt;/A&gt; شهرمان&lt;BR&gt;اما سفر با گروه، قوانین ناگفته ای دارد برای رسیدن به مقصد&lt;BR&gt;در گروه باید آستانه ی تحمل بالا باشد، قدرت تعامل با اندیشه ی مخالف  باشد و حریم ها حفظ شوند و ... &lt;BR&gt;گروه در واقع نمونه ی کوچکی ست  از یک جامعه ی بزرگ&lt;BR&gt;من  که سال ها  از سفر گروهی به دور  بودم و مدعی تکثر گرایی، در این جمع خود را در گوشه ای از صندلی اتوبوس تنها یافتم. غیر قابل تحمل بود رقص و پایکوبی و خواندن های جوان ها و برخی حرکات آنها&lt;BR&gt;اتوبوس پس از عبوراز کرج و طی مسافت 55 کیلومتر و جاده ی پرپیچ و خم چالوس به  آنجا می رسد&lt;BR&gt; به روستای &quot;شهرستانک&quot; &lt;BR&gt;روستایی که کاخی داشته و شکارگاهی بوده برای ناصرالدین شاه قاجار.&lt;BR&gt;حدود دو ساعتی پیاده روی می کنیم تا مقصد &lt;BR&gt;مسیری دارد دلربا با برگ های  خزان که ترکیبی ست  بی نظیر  از رنگ ها&lt;BR&gt;چشمانمان آزمندانه و با حرص تمام آنها را می نگرند و دوربین هایمان ثبت می کنند آنچه را که می بینند. &lt;BR&gt;خنکای هوا، آسمان آبی، ارتفاع کوه، درختان سربه فلک کشیده و رودخانه ی جاری و روان هر شهر گریخته ای را به آرامش حقیقی دعوت می کنند. &lt;BR&gt;به کاخ می رسیم کاخی متروک با ویرانه هایی بر جای مانده برای بازدیدکنندگان&lt;BR&gt;این بنا به  تاریخ 1256 تا 1259 ه . ش  به دستور ناصرالدین شاه قاجار ساخته شده است  که شامل یک تختگاه و ایوان حوضخانه  در مرکز و اطاقهایی در طرفین بنا می باشد . این مجموعه دو حمام داشته که یکی مورد استفاده همراهان شاه بود و دیگری تنها برای شاه و اهل حرم اختصاص داشت. &lt;BR&gt;گروه تقسیم می شود هر کس به گوشه ای و گروهی هم مشغول بازی می شوند.&lt;BR&gt;و من هم گشت و گذار در اطراف و تصویر برداری و یافتن خلوتی برای خود&lt;BR&gt;از زیباترین بخش های این سفر مراسم معارفه بود که  هم نوردان بیشتر با یکدیگر آشنا می شوند.&lt;BR&gt;به هنگام بازگشت دوستی آوازی می خواند در ابوعطا و سخن از شجریان پیش می آید و شجریانی گرد هم می آیند جمع مان می شود جمع تر &lt;BR&gt;شناخت ها  بیشتر شده بود و صمیمیت هم &lt;BR&gt;دیگر تنها نبودم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&quot;Shahrestaanak&quot; is village near Karaj city and its distanc from city about 54K.M far from it. The most important place in this village is Naaser adin shah(Iranian Ghajaar king) preserve.  This palace was built about 1877 by ordinance of Nasser adin shah.&lt;BR&gt; High mountains, full water river, tall trees and good weather make extraordinary nature in this place. &lt;BR&gt;This palace has had  two floor building in the middle of yard with two bathrooms and rooms around the yard. But this building is ruined after years. &lt;/P&gt;&lt;A href=&quot;http://dc171.4shared.com/img/152511855/cafe250a/_2__1__10_.jpg?sizeM=3&quot;&gt;&lt;/A&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;A href=&quot;http://dc171.4shared.com/img/152511855/cafe250a/_2__1__10_.jpg?sizeM=3&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 120px; HEIGHT: 118px&quot; height=191 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://dc171.4shared.com/img/152511855/cafe250a/_2__1__10_.jpg?sizeM=3&quot; width=108 align=baseline border=3&gt;&lt;/A&gt; &lt;A href=&quot;http://dc145.4shared.com/img/152516688/96a83249/_2__1.jpg?sizeM=3&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 122px; HEIGHT: 121px&quot; height=75 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://dc171.4shared.com/img/152510116/80f6ed5e/_2__1__7_.jpg?sizeM=3&quot; width=189 align=baseline border=3&gt; &lt;/A&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 136px; HEIGHT: 118px&quot; height=63 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://dc145.4shared.com/img/152516688/96a83249/_2__1.jpg?sizeM=3&quot; width=167 align=baseline border=3&gt; &lt;A href=&quot;http://dc168.4shared.com/img/152507149/cd891583/1__1_.jpg?sizeM=3&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 138px; HEIGHT: 123px&quot; height=43 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://dc168.4shared.com/img/152507149/cd891583/1__1_.jpg?sizeM=3&quot; width=148 align=baseline border=3&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;A href=&quot;http://dc171.4shared.com/img/152510947/84957835/1__10_.jpg?sizeM=3&quot;&gt;&lt;/A&gt; &lt;A href=&quot;http://dc171.4shared.com/img/152513897/224cc3a1/1__11_.jpg?sizeM=3&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 131px; HEIGHT: 113px&quot; height=81 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://dc171.4shared.com/img/152513897/224cc3a1/1__11_.jpg?sizeM=3&quot; width=180 align=baseline border=3&gt;&lt;/A&gt; &lt;A href=&quot;http://dc171.4shared.com/img/152514364/ad5f598c/1__12_.jpg?sizeM=3&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 137px; HEIGHT: 117px&quot; height=117 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://dc171.4shared.com/img/152514364/ad5f598c/1__12_.jpg?sizeM=3&quot; width=244 align=baseline border=3&gt;&lt;/A&gt; &lt;A href=&quot;http://dc171.4shared.com/img/152515512/b74c71a9/1__14_.jpg?sizeM=3&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 120px; HEIGHT: 116px&quot; height=73 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://dc171.4shared.com/img/152515512/b74c71a9/1__14_.jpg?sizeM=3&quot; width=168 align=baseline border=3&gt;&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://dc171.4shared.com/img/152510711/1a1f044f/1__9_.jpg?sizeM=3&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 132px; HEIGHT: 116px&quot; height=115 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://dc171.4shared.com/img/152510711/1a1f044f/1__9_.jpg?sizeM=3&quot; width=226 align=baseline border=3&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;A href=&quot;http://dc171.4shared.com/img/152515586/61e30ef9/1__17_.jpg?sizeM=3&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 118px; HEIGHT: 111px&quot; height=105 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://dc171.4shared.com/img/152515586/61e30ef9/1__17_.jpg?sizeM=3&quot; width=188 align=baseline border=3&gt;&lt;/A&gt; &lt;A href=&quot;http://dc171.4shared.com/img/152507398/ca48f36/1__2_.jpg?sizeM=3&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 134px; HEIGHT: 112px&quot; height=53 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://dc171.4shared.com/img/152507398/ca48f36/1__2_.jpg?sizeM=3&quot; width=182 align=baseline border=3&gt;&lt;/A&gt; &lt;A href=&quot;http://dc145.4shared.com/img/152516959/5f5d3baf/1__20_.jpg?sizeM=3&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 130px; HEIGHT: 116px&quot; height=105 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://dc145.4shared.com/img/152516959/5f5d3baf/1__20_.jpg?sizeM=3&quot; width=222 align=baseline border=3&gt;&lt;/A&gt; &lt;A href=&quot;http://dc145.4shared.com/img/152516551/589c4af9/1__21_.jpg?sizeM=3&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 127px; HEIGHT: 117px&quot; height=60 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://dc145.4shared.com/img/152516551/589c4af9/1__21_.jpg?sizeM=3&quot; width=163 align=baseline border=3&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;A href=&quot;http://dc145.4shared.com/img/152516637/e5e3f613/1__22_.jpg?sizeM=3&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 114px; HEIGHT: 115px&quot; height=111 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://dc145.4shared.com/img/152516637/e5e3f613/1__22_.jpg?sizeM=3&quot; width=230 align=baseline border=3&gt;&lt;/A&gt; &lt;A href=&quot;http://dc171.4shared.com/img/152507492/e93e70ad/1__3_.jpg?sizeM=3&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 133px; HEIGHT: 120px&quot; height=105 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://dc171.4shared.com/img/152507492/e93e70ad/1__3_.jpg?sizeM=3&quot; width=258 align=baseline border=3&gt;&lt;/A&gt; &lt;A href=&quot;http://dc171.4shared.com/img/152507620/e7401c24/1__4_.jpg?sizeM=3&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 129px; HEIGHT: 122px&quot; height=97 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://dc171.4shared.com/img/152507620/e7401c24/1__4_.jpg?sizeM=3&quot; width=206 align=baseline border=3&gt;&lt;/A&gt; &lt;A href=&quot;http://dc171.4shared.com/img/152507723/7f8b27a9/1__5_.jpg?sizeM=3&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 126px; HEIGHT: 124px&quot; height=119 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://dc171.4shared.com/img/152507723/7f8b27a9/1__5_.jpg?sizeM=3&quot; width=176 align=baseline border=3&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;A href=&quot;http://dc171.4shared.com/img/152508847/7d83135d/1__6_.jpg?sizeM=3&quot;&gt;&lt;/A&gt; &lt;A href=&quot;http://dc171.4shared.com/img/152510456/e251eab1/1__8_.jpg?sizeM=3&quot;&gt;&lt;/A&gt; &lt;A href=&quot;http://dc171.4shared.com/img/152510711/1a1f044f/1__9_.jpg?sizeM=3&quot;&gt;&lt;/A&gt; &lt;A href=&quot;http://dc171.4shared.com/img/152509557/d4fcd62a/1__7_.jpg?sizeM=3&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 04:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=peyamnama&amp;postid=205</comments>
<dc:creator>peyamnama</dc:creator>
<guid>http://peyamnama.blogfa.com/post-205.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی خانمان خشنود</title>
<link>http://peyamnama.blogfa.com/post-204.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 602px; HEIGHT: 499px&quot; height=496 alt=&quot;بی خانمان خشنود&quot; hspace=0 src=&quot;http://docs.google.com/File?id=dfjmtt5z_15c667mx8b_b&quot; width=591 align=baseline border=0&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 04:48:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=peyamnama&amp;postid=204</comments>
<dc:creator>peyamnama</dc:creator>
<guid>http://peyamnama.blogfa.com/post-204.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>طعم مطبوع مطبوعاتی</title>
<link>http://peyamnama.blogfa.com/post-203.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 543px; HEIGHT: 405px&quot; height=424 alt=&quot;جشنواره مطبوعات&quot; hspace=0 src=&quot;http://docs.google.com/File?id=dfjmtt5z_13hm5wwcf2_b&quot; width=553 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جشنواره مطبوعات بودم&lt;BR&gt;همه آمده بودند!&lt;BR&gt;از همه گروه ها ، جناح ها، اقلیت و اکثریت، مرد و زن، کوچک و بزرگ ....&lt;BR&gt;همهمه ای بود و غلغله ای!&lt;BR&gt; آزادی مطلق را به وضوح با چشمان ام  دیدم. اندک روزنامه و نشریات تعطیل شده هم آمده بودند خرداد و کیان و شهروند امروز و نشاط و مدرسه و اعتماد ملی و ایران فردا و نوروز و ...&lt;BR&gt;برخی نشریات و روزنامه ها که به خاطر اصل وفاداری تاکنون اصلا تعطیل نشده بودند آنها هم بودند و  چه متانت و ادبی داشتند در پاسخگویی به حضار منتقد&lt;BR&gt;شور و شعفی دو چندان به من دست داد  از دیدن چهره نورانی جوانفکر مشاور مطبوعاتی رئیس جمهور! ایشان نه تنها جوان فکرند، روشن فکرهم هستند چقدر خوش به حالم شده بود!&lt;BR&gt;وزیر ارشاد هم هر چند با تاخیری یک روزه شاید به دلیل اجرای پروژه های عظیم فرهنگی آمده بود اما استقبال از ایشان هم بی نظیر بود ولی من زیر دست و پای مشتاقان خرد و خمیر شده بود ولی باز خوشحال بودم از چنین استقبالی! خبر دادند که می خواهیم الگویی بشویم در آزادی مطبوعات برای کشورهای جهان اول و سوم و آخرت هر چند که اکنون رتبه مان نیز اکنون بسیار عالی ست. ایشان دعوت کردند از همه ی گروه ها برای انتقاد و قول دادند برای انتقاد پذیری با تمام وجود&lt;BR&gt;موسیقی جاز هم در گوشه ای از نمایشگاه به گوش جان می آمد می خواستم از شور و شعف فراوان رقص تکنویی به راه اندازم آن هم از آن نوعش &lt;BR&gt; منصرف شدم چرا که آنجا محیط فرهنگی بود و دیگر اینکه جوانی از ما گذشته ما که جوانی کردیم بگذاریم برای نسل بعدی&lt;BR&gt;واقعا نمی توانستم باور کنم این همه آزادی را در حوزه  ی مطبوعات &lt;BR&gt;اما ما هزینه ها داد ه بودیم از دوران مشروطه تا کنون و اکنون به بلوغ مطبوعاتی رسیده  بودیم. &lt;BR&gt;بترکد چشم حسود همه عوامل داخلی و خارجی استکبار جهانی&lt;BR&gt;فکر نکنید که فقط دو ساعت در نمایشگاه بودم اصلا! از صبح کله سحر آنجا بودم تا تنگ غروب &lt;BR&gt;آری همه آمده بودند سرزنده و شاد&lt;BR&gt;وقت بازگشت دو عدد DVD کارتون هم خریدم  از بس شاد بودم. . .&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 07:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=peyamnama&amp;postid=203</comments>
<dc:creator>peyamnama</dc:creator>
<guid>http://peyamnama.blogfa.com/post-203.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پرنده ها می مانند</title>
<link>http://peyamnama.blogfa.com/post-202.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 522px; HEIGHT: 411px&quot; height=432 alt=&quot;قمری ها در خانه&quot; hspace=0 src=&quot;http://docs.google.com/File?id=dfjmtt5z_11gwv33jct_b&quot; width=536 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;STRONG&gt;           - من نمی رم&lt;BR&gt;            - مادر جان برای چی نمی ری؟ دلیل ات چیه؟&lt;BR&gt;            - من همین جا راحت هستم &lt;BR&gt;             - آخه برای چی؟  با کلی هزینه و قرض  گرفتن از این و اون و گذاشتن وقت تونستم  این خونه ی نقلی رو درست کنیم تا ازاین خونه ی قدیمی و کلنگی بریم یک جای بهتر، هم برای تو خوبه و هم برای من &lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;اما انگار  پایش را در یک کفش کرده بود و قدمی از صحبت هاش پس نمی کشید!&lt;BR&gt;چند سالی بود که دراین محل قدیمی زندگی می کردیم محله ای که از دوران کودکی در آنجا بودم اما الان دیگر زندگی در آنجا واقعا برام غیر قابل تحمل شده بود و عذاب آور &lt;BR&gt;بیماری مادر هم بهانه ای شده بود تا زمینی را که چند سال پیش به اتفاق دامادمان خریده بودیم را شروع به ساختن کنم تا خانوادگی به خانه ی جدید نقل مکان بکنیم تا  هم از شر این خانه قدیمی راحت بشویم و هم اینکه  در این خانه راحت تر بتوانم از او مراقبت کنم و خواهرم هم می توانست هر روز به او سر بزند. &lt;BR&gt;اما مشکل از جایی شروع شد که مادر پافشاری می کرد که حاضر به رفتن از این خانه نمی باشد و این هم دغدغه ی فکری من شده بود در این چند ماه! تا اینکه  یک اتفاق ساده سرنوشت دیگری را رقم زد.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس از بهبود نسبی مادر فرصتی دست داده بود  تا پدر و مادر به همراه یکی از برادرانم  سفری داشته باشند تا  هم خستگی این چند ماه را از تن بیرون کرده باشند و هم دیداری با  اقوام  تازه کنند. &lt;BR&gt;پس من ماندم و این خانه قدیمی.&lt;BR&gt;مادر به هنگام رفتن مثل همه مادران توصیه های لازم را در خصوص مراقبت از خانه و پخت غذا و... کرد و یک توصیه ی را بیشتر تاکید کرد: &quot; به قمری ها یادت نره آب و دونه هم بده&quot;&lt;BR&gt;من هم چشم گویان اورا بدرقه کردم.&lt;BR&gt;تا اینکه چند روزی از رفتن مادر گذشت و من یک روز که از اداره به خانه آمدم، قمری ها را بر  روی سیم برق دیدم  که از آن بالا به حیاط خانه مان نگاه می اندازند تازه متوجه شدم که ای دل غافل اصلا در این چند روز هیچ آب و دانه ای به آنها نداده ام. &lt;BR&gt;سریع به خانه رفتم و دانه ها را که مادر در داخل سطلی گذاشته بود را داخل کارتونی ریختم و آب داخل ظرفی ریختم و گذاشتم روی کولر تا پرندگان به راحتی بیایند و غذای شان را بخورند و بعد رفتم غذایی خوردم و نیم چرتی خوابیدم &lt;BR&gt;از خواب که بلند شدم انبوه قمری ها را دیدم که با سروصدای زیاد مشغول دانه خوردن بودند و از دیدن این همه قمری یکجا شگفت زده شده بودم که مرتب در رفت و آمد بودند، بدون اینکه در گذشته  به هنگام حضور مادر متوجه آنها شده باشم!&lt;BR&gt;تازه فهمیدم که آنها هم کلام مادر هستند در روزهای تنهایی اش &lt;BR&gt;و فهمیدم که آنها همان پرندگان دیروز هستند که اکنون به فراموشخانه  ی ما در دنیای امروز رفته اند، آنهایی که زمانی با ما به راحتی زندگی می کردند. &lt;BR&gt;اما مادر همچنان با آنها رابطه دارد و با آنها دوست است. با  مردمان این کوچه و محله با همه بدی ها و خوبی هایش زیسته و انس گرفته و رفتن او از اینجا یعنی بریدن از همه این خاطره ها و شاید غم دوری بیشترین آسیب روحی را متوجه او می کرد. &lt;BR&gt;و اینجا بود که متوجه اشتباهم شدم و فهیمدم تصمیم من بیشتر از سر خودخواهی بوده است و  دیگر تصمیم نهایی را به عهده ی او واگذاشتم . . . &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 07:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=peyamnama&amp;postid=202</comments>
<dc:creator>peyamnama</dc:creator>
<guid>http://peyamnama.blogfa.com/post-202.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وبلاگ نویسم پس هستم</title>
<link>http://peyamnama.blogfa.com/post-201.aspx</link>
<description>&lt;P align=left&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt; نکته و نظر&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=268 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://docs.google.com/File?id=dfjmtt5z_9ctc2fc7w_b&quot; width=338 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وبلاگ خوبی دارین، خوشحال می شم به وبلاگ من هم سر بزنید&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;لینکت کردم،   پس منو با نام ..... لینک کن .&lt;BR&gt;.. &lt;BR&gt;اگر به دنبال درآمد بالایی هستید، کد زیر را در ... و ارد کنید&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;من آپم، بدو بیا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وبلاگ نویسی هم عالمی دارد. آموخته است و اینک می نویسد و دیگران را شریک می کند در نوشته هایش. در این میان می یابد هم اندیشان و هم دردها و شاید نقد ها و راه حل ها را.&lt;BR&gt; فرصتی هم هست برای یافتن دوستان در ورای مرزهای جغرافیایی بی هیچ هزینه ای و  زمینه ای است برای رشد و پیشرفت  و افزایش اعتماد به نفس&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وبلاگ نویسان هم انواعی دارند: &lt;BR&gt;برخی می دانند و به قلم می آورند آنچه را که آموخته اند به تجربه و  تحصیل &lt;BR&gt;برخی قلم فرسایی نمی توانند، اما گلچین می کنند از بهترین ها و شریک می کنند دیگران را در لذت شان&lt;BR&gt;برخی هم کاملا افسرده اند! گویی  تمام غم و غصه های عالم در وجود ظریف آنها نهفته  است و دیگران در خوشی و خرمی  اند و اگر کمی هم روشنفکرتر باشند قبول دارند دیگران هم بی درد نیستند ولی باز می گویند درد  آنها چیز دیگری است!&lt;BR&gt;برخی هم به زمین و زمان بدبین اند و با قلم شان می خواهند این منفی بینی را در همگان تسری بدهند. &lt;BR&gt;برخی به فکر کامنت های فراوانند.  پیغامی  می نویسند (مانند پیغام های فوق ) و در وبلاگ های بی شمار دیگر کپی می کنند، بی آنکه نظری مربوط به موضوع در وبلاگ دیگری بگذارند!&lt;BR&gt;برخی نام وبلاگ شان را طوری بر می گزینند تا دیگر وبلاگ نویسان را با نام تحریک و دعوت کنند.&lt;BR&gt;برخی به وبلاگ دوستان شان وارد می شوند و فقط تعریف و تمجید می کنند و نقد و انتقاد اصلا و ابدا که خدا نکرده به روح لطیف دوستشان بر نخورد.&lt;BR&gt;برخی دیگر جوگیر کامنت های دیگر دوستان در وبلاگ دوستان شان می شوند چونکه دیگران در خصوص موضوعی اتفاق نظر دارند او هم غلیرغم میل اش برای اینکه از قافله عقب نماند  جوگیر می شود  و کامنتی مانند دیگران می دهد.&lt;BR&gt;و...&lt;BR&gt;در هر حال باید مراقب باشیم که وابسته به وبلاگ نشویم!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;* * *&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;آخیش وبم آپ شد حالا برم به همه خبر بدم دلتنگیدم....&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 08 Oct 2009 06:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=peyamnama&amp;postid=201</comments>
<dc:creator>peyamnama</dc:creator>
<guid>http://peyamnama.blogfa.com/post-201.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>31 سال گذشت . . .</title>
<link>http://peyamnama.blogfa.com/post-200.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://docs.google.com/File?id=dfjmtt5z_7cmdk5qgz_b&quot; align=baseline border=0&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 04:42:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=peyamnama&amp;postid=200</comments>
<dc:creator>peyamnama</dc:creator>
<guid>http://peyamnama.blogfa.com/post-200.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معرفی کتاب: استخوان های خوک و دست های جذامی</title>
<link>http://peyamnama.blogfa.com/post-199.aspx</link>
<description>&lt;P align=left&gt;&lt;A href=&quot;http://docs.google.com/File?id=dfjmtt5z_3dpx3wqdn_b&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 112px; HEIGHT: 140px&quot; height=104 alt=&quot;استخوان خوک و دست های جذامی&quot; hspace=0 src=&quot;http://docs.google.com/File?id=dfjmtt5z_3dpx3wqdn_b&quot; width=102 align=right border=3&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;مصطفي مستور&lt;BR&gt;نشر چشمه &lt;BR&gt;قيمت:‌1600 تومان&lt;BR&gt;چاپ پانزدهم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt; &lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;مصطفی مستور از نویسندگان محبوب ام است که بسیار علاقمند به کتاب هایش هستم با تمام وجودم با آن  ارتباط برقرار می کنم و شاید شده که بارها کتابهایش را خوانده ام.&lt;BR&gt;اين بار علاقه اي ندارم كه  خلاصه اي از اين رمان را بگويم و تنها بخشي از ابتداي كتاب انتخاب  كرده ام كه دوست دارم هميشه با صداي بلند بخوانمش. حال دوستاني كه علاقمند به اين فضا بودند مي توانند كتاب را خريداري كنند ولذت ببرند. اما این بار می گویم که از دست اش ندهید.&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;BR&gt;قابل ذكر است كه اين كتاب در سال 83 به عنوان رمان برتر سال برگزيده شده است. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P&gt;... رو به خيابان جيغ كشيد:‌&lt;BR&gt;&quot;اون پايين داريد چي كار مي كنيد؟ با شما هستم! با شما عوضي ها كه عينهو كِرم داريد تو هم مي لوليد. چي خيال  كرديد؟ همه تون از وزير گرفته تاسپور و آشپز و پروفسور، آخرش مي شيد دو عدد . خيلي كه هنر كنيد، خيلي كه خبر مرگ تون به خودتون برسيد، فاصله‌ي دو عددتون مي شه صد. صدام رو مي شنفيد؟مي شيد يه پيرمرد آب زيپوي  عوضي بو گندو. كافيه دور تند نيگاش كنيد. همين كه دور تند نيگاش كرديد مي فهميد چه گَندي زده‌يد. مي فهميد چه چيز هجو و مزخرفي درست كرده‌يد. حالا با اين عجله كدوم جهنمي قرار بريد؟ قراره چه غلطي بكنيد كه ديگرون نكرده‌ند؟ واسه‌ي چي سر يه مستطيل يا مربع خاكي دخل هم رو در  مي‌آريد؟‌بدبخت ها!‌شما به خودي خود بدبخت هستيد، ديگه واسه چي اوضاع رو بدتر مي كنيد؟&quot;&lt;BR&gt;... با آستين عرق پيشاني اش را گرفت و بعد، باز فرياد كشيد. اين بار بلندتر:&lt;BR&gt;&quot;از يه طرف تا چشاتون به هم افتاد، اولين كاري كه مي كنيد، يعني آسون ترين كاري كه مي كنيد اينه كه عاشق همديگه مي شيد. لعنت به شما و  كاراتون كه هيشگي ازشون سر در نمي آره. عاشق مي شيد و بعد ازدواج مي كنيد و بعد بچه دار مي شيد و بعد حال تون از هم به هم ميخوره و طلاق مي گيرد. گاهي هم طلاق نگرفته باز مي ريد عاشق يكي ديگه مي شيد. لعنت به همه تون كه حتي مث مرغابي ها هم  نمي تونيد فقط با يكي باشيد. بوق نزن عوضي!‌ صداش رو خاموش كن و گوش كن ببين چي دارم مي گم! همه‌ش هفتاد، هشتاد سال . يعني اگر شانس بياريد، اگر خيلي زودتر ريقِ رحمت رو سر نكشيد، خيلي كه توي اين خراب شده باشيد هفتاد، هشتاد سال بيش تر نيست. لامسبا اگه هفتصد سال مي مونديد چه كار مي كرديد؟ گمونم خون هم روتوي شيشه مي كرديد. گرچه همين حالاش هم مي‌كنيد. يعني غلطي هست كه نكرده باشيد؟‌به شرفم قسم هر كاري كه خواسته يد كرده يد و اگه نكرده ايد لابد نتونسته يد بكنيد. مطمئنم از سر دل‌سوزي و اين جور چيزها نبوده كه نكرده ايد، حكما عرضه ش رو نداشتيد. . . &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 06:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=peyamnama&amp;postid=199</comments>
<dc:creator>peyamnama</dc:creator>
<guid>http://peyamnama.blogfa.com/post-199.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
