<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پیام نما</title>
<link>http://peyamnama.blogfa.com/</link>
<description>تصویر - کتاب - سفرنامه - نکته و نظر</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 02 Nov 2009 04:48:48 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بی خانمان خشنود</title>
<link>http://peyamnama.blogfa.com/post-204.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 602px; HEIGHT: 499px&quot; height=496 alt=&quot;بی خانمان خشنود&quot; hspace=0 src=&quot;http://docs.google.com/File?id=dfjmtt5z_15c667mx8b_b&quot; width=591 align=baseline border=0&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 04:48:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=peyamnama&amp;postid=204</comments>
<dc:creator>peyamnama</dc:creator>
<guid>http://peyamnama.blogfa.com/post-204.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>طعم مطبوع مطبوعاتی</title>
<link>http://peyamnama.blogfa.com/post-203.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 543px; HEIGHT: 405px&quot; height=424 alt=&quot;جشنواره مطبوعات&quot; hspace=0 src=&quot;http://docs.google.com/File?id=dfjmtt5z_13hm5wwcf2_b&quot; width=553 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جشنواره مطبوعات بودم&lt;BR&gt;همه آمده بودند!&lt;BR&gt;از همه گروه ها ، جناح ها، اقلیت و اکثریت، مرد و زن، کوچک و بزرگ ....&lt;BR&gt;همهمه ای بود و غلغله ای!&lt;BR&gt; آزادی مطلق را به وضوح با چشمان ام  دیدم. اندک روزنامه و نشریات تعطیل شده هم آمده بودند خرداد و کیان و شهروند امروز و نشاط و مدرسه و اعتماد ملی و ایران فردا و نوروز و ...&lt;BR&gt;برخی نشریات و روزنامه ها که به خاطر اصل وفاداری تاکنون اصلا تعطیل نشده بودند آنها هم بودند و  چه متانت و ادبی داشتند در پاسخگویی به حضار منتقد&lt;BR&gt;شور و شعفی دو چندان به من دست داد  از دیدن چهره نورانی جوانفکر مشاور مطبوعاتی رئیس جمهور! ایشان نه تنها جوان فکرند، روشن فکرهم هستند چقدر خوش به حالم شده بود!&lt;BR&gt;وزیر ارشاد هم هر چند با تاخیری یک روزه شاید به دلیل اجرای پروژه های عظیم فرهنگی آمده بود اما استقبال از ایشان هم بی نظیر بود ولی من زیر دست و پای مشتاقان خرد و خمیر شده بود ولی باز خوشحال بودم از چنین استقبالی! خبر دادند که می خواهیم الگویی بشویم در آزادی مطبوعات برای کشورهای جهان اول و سوم و آخرت هر چند که اکنون رتبه مان نیز اکنون بسیار عالی ست. ایشان دعوت کردند از همه ی گروه ها برای انتقاد و قول دادند برای انتقاد پذیری با تمام وجود&lt;BR&gt;موسیقی جاز هم در گوشه ای از نمایشگاه به گوش جان می آمد می خواستم از شور و شعف فراوان رقص تکنویی به راه اندازم آن هم از آن نوعش &lt;BR&gt; منصرف شدم چرا که آنجا محیط فرهنگی بود و دیگر اینکه جوانی از ما گذشته ما که جوانی کردیم بگذاریم برای نسل بعدی&lt;BR&gt;واقعا نمی توانستم باور کنم این همه آزادی را در حوزه  ی مطبوعات &lt;BR&gt;اما ما هزینه ها داد ه بودیم از دوران مشروطه تا کنون و اکنون به بلوغ مطبوعاتی رسیده  بودیم. &lt;BR&gt;بترکد چشم حسود همه عوامل داخلی و خارجی استکبار جهانی&lt;BR&gt;فکر نکنید که فقط دو ساعت در نمایشگاه بودم اصلا! از صبح کله سحر آنجا بودم تا تنگ غروب &lt;BR&gt;آری همه آمده بودند سرزنده و شاد&lt;BR&gt;وقت بازگشت دو عدد DVD کارتون هم خریدم  از بس شاد بودم. . .&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 07:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=peyamnama&amp;postid=203</comments>
<dc:creator>peyamnama</dc:creator>
<guid>http://peyamnama.blogfa.com/post-203.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پرنده ها می مانند</title>
<link>http://peyamnama.blogfa.com/post-202.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 522px; HEIGHT: 411px&quot; height=432 alt=&quot;قمری ها در خانه&quot; hspace=0 src=&quot;http://docs.google.com/File?id=dfjmtt5z_11gwv33jct_b&quot; width=536 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;STRONG&gt;           - من نمی رم&lt;BR&gt;            - مادر جان برای چی نمی ری؟ دلیل ات چیه؟&lt;BR&gt;            - من همین جا راحت هستم &lt;BR&gt;             - آخه برای چی؟  با کلی هزینه و قرض  گرفتن از این و اون و گذاشتن وقت تونستم  این خونه ی نقلی رو درست کنیم تا ازاین خونه ی قدیمی و کلنگی بریم یک جای بهتر، هم برای تو خوبه و هم برای من &lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;اما انگار  پایش را در یک کفش کرده بود و قدمی از صحبت هاش پس نمی کشید!&lt;BR&gt;چند سالی بود که دراین محل قدیمی زندگی می کردیم محله ای که از دوران کودکی در آنجا بودم اما الان دیگر زندگی در آنجا واقعا برام غیر قابل تحمل شده بود و عذاب آور &lt;BR&gt;بیماری مادر هم بهانه ای شده بود تا زمینی را که چند سال پیش به اتفاق دامادمان خریده بودیم را شروع به ساختن کنم تا خانوادگی به خانه ی جدید نقل مکان بکنیم تا  هم از شر این خانه قدیمی راحت بشویم و هم اینکه  در این خانه راحت تر بتوانم از او مراقبت کنم و خواهرم هم می توانست هر روز به او سر بزند. &lt;BR&gt;اما مشکل از جایی شروع شد که مادر پافشاری می کرد که حاضر به رفتن از این خانه نمی باشد و این هم دغدغه ی فکری من شده بود در این چند ماه! تا اینکه  یک اتفاق ساده سرنوشت دیگری را رقم زد.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس از بهبود نسبی مادر فرصتی دست داده بود  تا پدر و مادر به همراه یکی از برادرانم  سفری داشته باشند تا  هم خستگی این چند ماه را از تن بیرون کرده باشند و هم دیداری با  اقوام  تازه کنند. &lt;BR&gt;پس من ماندم و این خانه قدیمی.&lt;BR&gt;مادر به هنگام رفتن مثل همه مادران توصیه های لازم را در خصوص مراقبت از خانه و پخت غذا و... کرد و یک توصیه ی را بیشتر تاکید کرد: &quot; به قمری ها یادت نره آب و دونه هم بده&quot;&lt;BR&gt;من هم چشم گویان اورا بدرقه کردم.&lt;BR&gt;تا اینکه چند روزی از رفتن مادر گذشت و من یک روز که از اداره به خانه آمدم، قمری ها را بر  روی سیم برق دیدم  که از آن بالا به حیاط خانه مان نگاه می اندازند تازه متوجه شدم که ای دل غافل اصلا در این چند روز هیچ آب و دانه ای به آنها نداده ام. &lt;BR&gt;سریع به خانه رفتم و دانه ها را که مادر در داخل سطلی گذاشته بود را داخل کارتونی ریختم و آب داخل ظرفی ریختم و گذاشتم روی کولر تا پرندگان به راحتی بیایند و غذای شان را بخورند و بعد رفتم غذایی خوردم و نیم چرتی خوابیدم &lt;BR&gt;از خواب که بلند شدم انبوه قمری ها را دیدم که با سروصدای زیاد مشغول دانه خوردن بودند و از دیدن این همه قمری یکجا شگفت زده شده بودم که مرتب در رفت و آمد بودند، بدون اینکه در گذشته  به هنگام حضور مادر متوجه آنها شده باشم!&lt;BR&gt;تازه فهمیدم که آنها هم کلام مادر هستند در روزهای تنهایی اش &lt;BR&gt;و فهمیدم که آنها همان پرندگان دیروز هستند که اکنون به فراموشخانه  ی ما در دنیای امروز رفته اند، آنهایی که زمانی با ما به راحتی زندگی می کردند. &lt;BR&gt;اما مادر همچنان با آنها رابطه دارد و با آنها دوست است. با  مردمان این کوچه و محله با همه بدی ها و خوبی هایش زیسته و انس گرفته و رفتن او از اینجا یعنی بریدن از همه این خاطره ها و شاید غم دوری بیشترین آسیب روحی را متوجه او می کرد. &lt;BR&gt;و اینجا بود که متوجه اشتباهم شدم و فهیمدم تصمیم من بیشتر از سر خودخواهی بوده است و  دیگر تصمیم نهایی را به عهده ی او واگذاشتم . . . &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 07:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=peyamnama&amp;postid=202</comments>
<dc:creator>peyamnama</dc:creator>
<guid>http://peyamnama.blogfa.com/post-202.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وبلاگ نویسم پس هستم</title>
<link>http://peyamnama.blogfa.com/post-201.aspx</link>
<description>&lt;P align=left&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt; نکته و نظر&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=268 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://docs.google.com/File?id=dfjmtt5z_9ctc2fc7w_b&quot; width=338 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وبلاگ خوبی دارین، خوشحال می شم به وبلاگ من هم سر بزنید&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;لینکت کردم،   پس منو با نام ..... لینک کن .&lt;BR&gt;.. &lt;BR&gt;اگر به دنبال درآمد بالایی هستید، کد زیر را در ... و ارد کنید&lt;BR&gt;.&lt;BR&gt;من آپم، بدو بیا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وبلاگ نویسی هم عالمی دارد. آموخته است و اینک می نویسد و دیگران را شریک می کند در نوشته هایش. در این میان می یابد هم اندیشان و هم دردها و شاید نقد ها و راه حل ها را.&lt;BR&gt; فرصتی هم هست برای یافتن دوستان در ورای مرزهای جغرافیایی بی هیچ هزینه ای و  زمینه ای است برای رشد و پیشرفت  و افزایش اعتماد به نفس&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وبلاگ نویسان هم انواعی دارند: &lt;BR&gt;برخی می دانند و به قلم می آورند آنچه را که آموخته اند به تجربه و  تحصیل &lt;BR&gt;برخی قلم فرسایی نمی توانند، اما گلچین می کنند از بهترین ها و شریک می کنند دیگران را در لذت شان&lt;BR&gt;برخی هم کاملا افسرده اند! گویی  تمام غم و غصه های عالم در وجود ظریف آنها نهفته  است و دیگران در خوشی و خرمی  اند و اگر کمی هم روشنفکرتر باشند قبول دارند دیگران هم بی درد نیستند ولی باز می گویند درد  آنها چیز دیگری است!&lt;BR&gt;برخی هم به زمین و زمان بدبین اند و با قلم شان می خواهند این منفی بینی را در همگان تسری بدهند. &lt;BR&gt;برخی به فکر کامنت های فراوانند.  پیغامی  می نویسند (مانند پیغام های فوق ) و در وبلاگ های بی شمار دیگر کپی می کنند، بی آنکه نظری مربوط به موضوع در وبلاگ دیگری بگذارند!&lt;BR&gt;برخی نام وبلاگ شان را طوری بر می گزینند تا دیگر وبلاگ نویسان را با نام تحریک و دعوت کنند.&lt;BR&gt;برخی به وبلاگ دوستان شان وارد می شوند و فقط تعریف و تمجید می کنند و نقد و انتقاد اصلا و ابدا که خدا نکرده به روح لطیف دوستشان بر نخورد.&lt;BR&gt;برخی دیگر جوگیر کامنت های دیگر دوستان در وبلاگ دوستان شان می شوند چونکه دیگران در خصوص موضوعی اتفاق نظر دارند او هم غلیرغم میل اش برای اینکه از قافله عقب نماند  جوگیر می شود  و کامنتی مانند دیگران می دهد.&lt;BR&gt;و...&lt;BR&gt;در هر حال باید مراقب باشیم که وابسته به وبلاگ نشویم!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;* * *&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;آخیش وبم آپ شد حالا برم به همه خبر بدم دلتنگیدم....&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 08 Oct 2009 06:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=peyamnama&amp;postid=201</comments>
<dc:creator>peyamnama</dc:creator>
<guid>http://peyamnama.blogfa.com/post-201.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>31 سال گذشت . . .</title>
<link>http://peyamnama.blogfa.com/post-200.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://docs.google.com/File?id=dfjmtt5z_7cmdk5qgz_b&quot; align=baseline border=0&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 04:42:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=peyamnama&amp;postid=200</comments>
<dc:creator>peyamnama</dc:creator>
<guid>http://peyamnama.blogfa.com/post-200.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معرفی کتاب: استخوان های خوک و دست های جذامی</title>
<link>http://peyamnama.blogfa.com/post-199.aspx</link>
<description>&lt;P align=left&gt;&lt;A href=&quot;http://docs.google.com/File?id=dfjmtt5z_3dpx3wqdn_b&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 112px; HEIGHT: 140px&quot; height=104 alt=&quot;استخوان خوک و دست های جذامی&quot; hspace=0 src=&quot;http://docs.google.com/File?id=dfjmtt5z_3dpx3wqdn_b&quot; width=102 align=right border=3&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;مصطفي مستور&lt;BR&gt;نشر چشمه &lt;BR&gt;قيمت:‌1600 تومان&lt;BR&gt;چاپ پانزدهم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt; &lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;مصطفی مستور از نویسندگان محبوب ام است که بسیار علاقمند به کتاب هایش هستم با تمام وجودم با آن  ارتباط برقرار می کنم و شاید شده که بارها کتابهایش را خوانده ام.&lt;BR&gt;اين بار علاقه اي ندارم كه  خلاصه اي از اين رمان را بگويم و تنها بخشي از ابتداي كتاب انتخاب  كرده ام كه دوست دارم هميشه با صداي بلند بخوانمش. حال دوستاني كه علاقمند به اين فضا بودند مي توانند كتاب را خريداري كنند ولذت ببرند. اما این بار می گویم که از دست اش ندهید.&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;BR&gt;قابل ذكر است كه اين كتاب در سال 83 به عنوان رمان برتر سال برگزيده شده است. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P&gt;... رو به خيابان جيغ كشيد:‌&lt;BR&gt;&quot;اون پايين داريد چي كار مي كنيد؟ با شما هستم! با شما عوضي ها كه عينهو كِرم داريد تو هم مي لوليد. چي خيال  كرديد؟ همه تون از وزير گرفته تاسپور و آشپز و پروفسور، آخرش مي شيد دو عدد . خيلي كه هنر كنيد، خيلي كه خبر مرگ تون به خودتون برسيد، فاصله‌ي دو عددتون مي شه صد. صدام رو مي شنفيد؟مي شيد يه پيرمرد آب زيپوي  عوضي بو گندو. كافيه دور تند نيگاش كنيد. همين كه دور تند نيگاش كرديد مي فهميد چه گَندي زده‌يد. مي فهميد چه چيز هجو و مزخرفي درست كرده‌يد. حالا با اين عجله كدوم جهنمي قرار بريد؟ قراره چه غلطي بكنيد كه ديگرون نكرده‌ند؟ واسه‌ي چي سر يه مستطيل يا مربع خاكي دخل هم رو در  مي‌آريد؟‌بدبخت ها!‌شما به خودي خود بدبخت هستيد، ديگه واسه چي اوضاع رو بدتر مي كنيد؟&quot;&lt;BR&gt;... با آستين عرق پيشاني اش را گرفت و بعد، باز فرياد كشيد. اين بار بلندتر:&lt;BR&gt;&quot;از يه طرف تا چشاتون به هم افتاد، اولين كاري كه مي كنيد، يعني آسون ترين كاري كه مي كنيد اينه كه عاشق همديگه مي شيد. لعنت به شما و  كاراتون كه هيشگي ازشون سر در نمي آره. عاشق مي شيد و بعد ازدواج مي كنيد و بعد بچه دار مي شيد و بعد حال تون از هم به هم ميخوره و طلاق مي گيرد. گاهي هم طلاق نگرفته باز مي ريد عاشق يكي ديگه مي شيد. لعنت به همه تون كه حتي مث مرغابي ها هم  نمي تونيد فقط با يكي باشيد. بوق نزن عوضي!‌ صداش رو خاموش كن و گوش كن ببين چي دارم مي گم! همه‌ش هفتاد، هشتاد سال . يعني اگر شانس بياريد، اگر خيلي زودتر ريقِ رحمت رو سر نكشيد، خيلي كه توي اين خراب شده باشيد هفتاد، هشتاد سال بيش تر نيست. لامسبا اگه هفتصد سال مي مونديد چه كار مي كرديد؟ گمونم خون هم روتوي شيشه مي كرديد. گرچه همين حالاش هم مي‌كنيد. يعني غلطي هست كه نكرده باشيد؟‌به شرفم قسم هر كاري كه خواسته يد كرده يد و اگه نكرده ايد لابد نتونسته يد بكنيد. مطمئنم از سر دل‌سوزي و اين جور چيزها نبوده كه نكرده ايد، حكما عرضه ش رو نداشتيد. . . &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 06:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=peyamnama&amp;postid=199</comments>
<dc:creator>peyamnama</dc:creator>
<guid>http://peyamnama.blogfa.com/post-199.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما و دیگران</title>
<link>http://peyamnama.blogfa.com/post-198.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 629px; HEIGHT: 424px&quot; height=424 alt=سوئیس hspace=0 src=&quot;http://www.pcnet.ir/images/switzerand.jpg&quot; width=629 align=baseline border=0&gt; </description>
<pubDate>Thu, 03 Sep 2009 09:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=peyamnama&amp;postid=198</comments>
<dc:creator>peyamnama</dc:creator>
<guid>http://peyamnama.blogfa.com/post-198.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درسی از استاد</title>
<link>http://peyamnama.blogfa.com/post-197.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;مشکلات بخش لاینفک زندگی ما انسان ها می باشند و هر کسی در هر طبقه اجتماعی و هرگروهی که باشد خواه ناخواه با مشکلی درگیر است؛ برخی بزرگ و برخی کوچک. اما نوع برخورد ومواجه‌ و غالب آمدن  بر آنها مهم است. &lt;BR&gt;چگونه است برخی با وجود داشتن مشکلات فراوان،  درونی آرام دارند و امیدوارند  اما برخی دیگر مشکلات‌شان بهانه ای شده فقط برای بهانه تراشی؟&lt;BR&gt;هدف ریشه یابی و بررسی  و یافتن جرایی این تفاوت ها نیست فقط حکایتی در نشریه ای خواندم که تا حدی پاسخی بود به این پرسش.&lt;BR&gt;نوشتم اش، امید که مورد استفاده دوستان قرار گیرد.. . &lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 91px; HEIGHT: 107px&quot; height=129 alt=&quot;&quot; hspace=1 src=&quot;http://www.marinwater.org/images/GlassInHand1a.JPG&quot; width=117 align=right vspace=1 border=3&gt;استادی در شروع  کلاس درس لیوانی پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند: 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.&lt;BR&gt;استاد گفت : من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا وزنش چقدر است. اما سوال من این است که اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم چه اتفاقی خواهد افتاد؟ &lt;BR&gt;شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟ یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد. &lt;BR&gt;استاد گفت: حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟ شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود، عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند و مطمئنا کارتان به بیمارستان خواهد کشید!&lt;BR&gt;استاد گفت: خیلی خب ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند:‌نه &lt;BR&gt;استاد پرسید پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود و در عوض من چه باید بکنم؟ &lt;BR&gt;یکی از شاگردان گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقا! مشکلات زندگی هم مثل همین است!  اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان  نگه دارید اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد اما اگر بیشتراز حد نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود. &lt;BR&gt;فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است اما مهمتر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید . هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید وقادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، بر آیید! &lt;BR&gt;یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری. &lt;BR&gt;زندگی همین است. &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;</description>
<pubDate>Thu, 27 Aug 2009 04:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=peyamnama&amp;postid=197</comments>
<dc:creator>peyamnama</dc:creator>
<guid>http://peyamnama.blogfa.com/post-197.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفر به آب ملخ؛ بهشت پنهان</title>
<link>http://peyamnama.blogfa.com/post-196.aspx</link>
<description>&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;FONT color=#003300&gt;چند هفته گذشته نسیم و جعفر دوچرخه سواران جهانگرد برنامه ای داشتند برای افتتاحیه نمایشگاه عکس. یکی از برادران امیدوار نیز آنجا بود. افتخار یافتم که دیدار کوتاهی با وی داشته باشم. &lt;BR&gt;نسیم درخواستی از ایرانگردان و سایر حضار داشت و آن این بود که برای بهتر شناساندن ایران به دیگر کشورها سفرنامه هایشان  را به دو زبان فارسی و انگلیسی بنگارند.  بنابراین از این پس سفرنامه ها علاوه بر زبان فارسی، به صورت اختصارتر به  زبان  انگلیسی نیز نگاشته می شود.&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 517px; HEIGHT: 392px&quot; height=418 alt=&quot;آبشار آب ملخ&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.freeimagehosting.net/uploads/3b3117c058.jpg&quot; width=550 align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#00ff00 size=4&gt;شروع سفر&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;در يك روز گرم تابستاني به همراه عده اي از دوستان  عزم را جزم كرديم كه طبق سال هاي گذشته سفري داشته باشيم به يكي از مناطق بكر ايران زمين.&lt;BR&gt;به دیگر دوستان در زرین شهر اصفهان می پیوندیم و می رویم به سمت جنوب اصفهان.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 20 Aug 2009 06:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=peyamnama&amp;postid=196</comments>
<dc:creator>peyamnama</dc:creator>
<guid>http://peyamnama.blogfa.com/post-196.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غرب جدید</title>
<link>http://peyamnama.blogfa.com/post-195.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 540px; HEIGHT: 359px&quot; height=414 alt=&quot;غرب جدید&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.freeimagehosting.net/uploads/386543a3a3.jpg&quot; width=603 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;Bob Kurt&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 16 Aug 2009 08:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=peyamnama&amp;postid=195</comments>
<dc:creator>peyamnama</dc:creator>
<guid>http://peyamnama.blogfa.com/post-195.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
