سفرنامه چین – دوچرخه سواری از پکن به شانگهای – شهر بوشان با غذاهای متنوعی – قسمت هشتم

 

ساعت ۵ و ده دقیقه صبح از خواب بلند می شوم. به علت درگیری هایم شبانه ام با پشه های موزی وسایل داخل چادر کاملا به هم ریخته هستند. تا شش صبح وسایل ها را جمع آوری و حرکت را آغاز می کنم.
مزاحمت پشه ها هم که خواب خوب را از سرم دور کرده بود باعث شد که دوباره ساعت هشت و نیم در میان درختان جایی را برای استراحت پیدا کنم و به خواب بروم.
هوا نسبت به دیروز کمی بهتر شده است. یکنواختی و هم شکلی خانه ها و کار مردم سوژه مناسبی برای تصویر برداری در اختیارم قرار نمی دهند. صد رحمت به خانه های بی ریخت و بی نظمی مردمان خودمان که سرتاسر سوژه اند..

برای خواندن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

 

 

سفرنامه چین – دوچرخه سواری از پکن به شانگهای – رکاب در گرماگرم چین – قسمت هفتم

 

 

 صدای پرندگان و سه چرخه های روان به محل کار و در آخر طلوع آفتاب نازنین از خواب بر می خیزم. صورت را اصلاح و دندان ها را مسواک کرده راهم را پیش می گیرم. هوای ابتدای صبح نسبتا خنک است. اما هر چه به لحاظ زمان و مکان جلوتر می روم هوا گرم تر و گرم تر می شود.
آب نوشیدنی تهیه کرده و گوارای وجودم می کنم.

خانه های شهرهای کوچک و روستاها از ویژگی یکی بودن و برابری برخوردارند. گویی که این نظم بر گرفته از همان شعار کمونیستی عدالت و برابری برای همه است و فاصله طبقاتی را قبول ندارد.
هر چند که بعدها در کتب و مقالاتی که مطالعه می کردم، آمده بود که این برابری و اوضاع خوب در قسمت شرقی چین حاکم است ولی در قسمت غرب کشور این طورنیست...

برای خواندن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

 

 

سفرنامه چین – دوچرخه سواری از پکن به شانگهای – همراه با طبقه کارگر – قسمت ششم

 

 ساعت ۶ صبح از خواب بر می خیزم. طلبه های جوان که چهار پنج نفر بیشتر نمی شدند تا نیمه های شب با هم مشغول صحبت بودند. یکی از خادمان مسجد که لطف زیادی هم در حق من داشت، اول صبح برایم صبحانه ای می آورد. صبحانه یک نانی به شکل لوله شده به همراه شیر و یک غذای گوشتی بود. اما طعم شیر، طعم خیلی خاصی بود و آنچنان خوشایندم نبود. وقتی درباره شیر پرسیدم. گفت... 

برای خواندن ادامه مطلب اینجا را کلیک کنید

 

سفرنامه چین – دوچرخه سواری از پکن به شانگهای – با مسلمانان چین – قسمت پنجم

دیشب در اتاق محل اقامتم، تلویزیون و چراغ های اتاق تا اول صبح روشن بودند. دلیلش را نفهمیدم!
پس از صرف صبحانه و خداحافظی از میزبان دیشبم، راهم را در میان انبوه مزارع ذرت، با صدای بلند جیرجیرک ها و پرندگان پیش می گیرم. در ابتدا جاده خلوت است. مردم با پای پیاده و سواره در حال رفتن به محل کارند. پس از چند کیلومتر رکاب زدن به جایی می رسم که باید به سمت چپ بپیچم. از آنجایی که از سه مسیر ماشین، دوچرخه، پیاده، مسیر پیاده را از نقشه انتخاب کرده ام، گاه با ماجراهای پیش بینی نشده ای مواجه می شوم.

برای خواندن ادامه سفرنامه  اینجا را کلیک کنید.